X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 09:43 ب.ظ

شب و نیاز

نمی دانم چرا هر شب هوای گریه دارم من

نمی دانم چرا هر شب فغان و ضجه دارم من

در این شبهای بی پایان من و این دل چه بی پروا

برای یار میگرییم بدون یار می نالیم

بگو یارب چه کردم من که فرجامم چنین گشته؟

چنین تنها و بی یاور در این دنیا حزین گشته؟

چرا باید من و این دل به دنباله دلی عاشق

تمام عمر سرگردان پی دلدار خود باشیم

برای من دگر مجنون خیال و وهم و رؤیا نیست

چرا؟ چون گشته ام چون او در این دنیای پوشالی

دل بیچاره ام از بس برای یار پرپر زد

شده صد پاره و از بهر من بوم پریشانی

از این پس شب برای من اگر چه جز غم و حسرت

ندارد حاصلی اما از این بسیار خرسندم

که جز با یاد یارو صورت زیبای او هرگز نمی نالم

برای یار می نالم برای یار می گریم        تا ابد