X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 10:14 ب.ظ

طلوع آرزوها

Click for Full Size View

سلام من بازم اومدم. این دفعه میخوام کمی از دلتنگی هام براتون بنویسم

آخه وقتی به بقیه ی وبلاگا سر می زنم می بینم یه حس مشترک یه حس آشنا

چیزی که همه گرفتارشن دیده میشه.شاید بیشترشون از سر دلتنگی قلم میزنن

منم امروز می خوام بنویسم چون آسمون هم دلش گرفته بارونه قشنگی می باره

می خوام بنویسم ولی.........دلم گرفته بد جور ای کاش این قدرتنها نبودم

این روزا همه خوشحالن مثلا نزدیکه عیده . همه دارن برای سال نو آماده می شن

به قول معروف:نو نوار میشن کاش همه ی دلتنگی من به خاطر کفش و لباس شب عیدم

بود .تازه شنیدم بعضی ها همین چیزا براشون مهمه .کاش می شد منم همین طور بودم

پس حالا باید سعی کنم بخندم تا کسی ندونه این دله بیچارم چی می کشه. باید خودمو گول بزنم

شاید هم بقیه رو. اما با همه ی این حرفا یه غمی تو دلمه که موندم چه جوری با هاش

کنار بیام .شاید منم یه روزی بتونم با خودم راحت باشم شاید این دل بیچاره ی منم یه روزی...

ولی نه این دلتنگی...این تنهایی ...عالمی داره . آخه اون دور دورا ته دلمو می گم هنوز یه امیدی

هست.خدا رو چه دیدی . راستی با همه ی غمی که تو دلمه آرزومی کنم همه به مراد دلشون

برسن . دلم میخواد هیچ کس تنها...دلتنگ و غمگین نباشه.وقتی فکر می کنم می بینم می شه گذشته رو

فراموش کرد فقط یه کوچولو جرات می خواد .ارزش امتحان کردن رو داره.پس من سعی میکنم وقتی طلوع

خورشید فردا رو دیدم به روش لبخند بزنم و بگم دلم روشنه بر می گرده برای همیشه پس تا فردا