X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 04:10 ب.ظ

درد دل یک دوست و من

آمدم پرسم ز تو این زندگی بهر چه بود

آمدم پرسم بگویی عاشقی درد که بود

آمدم پرسم چرا عاشق کشی شد رسم و ماند

در دل تاریخ حک شد با هزاران رمز و راز

خنده ای کردی و گفتی نیک دانی پاسخت

گفتمش باید تو گویی تا بدانم پاسخش

گفت بینی شب که غرق ظلمت و تاریکی است

در دل این تیرگی بس عاشقی رنجیده است

گفتمش عاشق کشی را با سیاهی چیست قربت

آخر این دلدادگی را با سیاهی نیست نسبت

دیدمش برگشت و نالان ضجه ای زد بس دل آشوب

دیدمش گم شد در این تاریکی و ظلمت چه جان سوز

پرسش من هر چه بود رنجاند او را خاطرش را

چون به یاد آورد عشقی را نیازی را   و  ازلت

تازه فهمیدم که او دل مرده ای تنها ی تنهاست

تازه دیدم همدم من زخمی عشقی چه رسواست

شرمم آمد از سئوالم از سئوال بی جوابم

چون که دیدم این جوان پیر عاشق بوده است

واله و شیدای یک چشم خماری بوده است

وقت رفتن یک نگاهی کرد سنگین و گذشت

با دو چشمش نه که با دل دادپاسخ بهر من

حال دیدم عاشقی برنا چه راحت پیر شد

لیلی از کف رفت و مجنونی چه راحت پیر شد

پس دگر این ارمغان ارثیه ی تاریخ ماست

پاسخم این بود اما تلخ و پر سوز و گداز