X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 08:09 ب.ظ

افسوس...

Click for Full Size View

سلام نمیخواستم آپ کنم ولی این ماجرا واسم جالب بود و نوشتم ......

نمی دونم شاید روایت گر خوبی نباشم ادعایی ندارم فقط گذر زمان برام سنگین شده

هر روز که می گذره هر ساعتش برام معنی پیدا می کنه چون اطرافم بیرون از چهار دیواری اتاقم اتفاق هایی می افته که برام غیر قابل قبوله دیروز شنیدم پسری به خاطر مخالفت خانواده ی دختر و این که مانع ازدواجشون شدن اول دختر رو

می کشه بعد هم خودشو خیلی ناراحت شدم . نمی دونم دلیل مخالفت اونا چی بوده ولی هر چی بوده اونقدر ارزش نداشته

که به خاطرش دو جوون چنین فرجامی داشته باشه

راستی اینقدر احساس و عواطف بازیچه شده ؟اینقدر اعتقادات سست شده که آدما دست به این کارا می زنن یعنی کلمه ای

به اسم منطق وجود خارجی نداره؟؟؟؟؟؟نمی تونم خودمو قانع کنم ولی اگه انتخاب ما فقط از روی احساس نباشه یعنی کمی واقع بین باشیم مسلما چنین مشکلاتی پیش نمی یاد

خوبه آدم عاشق بشه عشق یعنی همه چی یعنی زندگی البته به نظر من ولی یه انتخاب غلط می تونه همه چی رو عوض

کنه . وقتی می شنوم یکی میگه از فلانی خوشم می یاد خوش تیپه و هزار تا حرف دیگه متعجب می شم چون می بینم دیگه مخ تعطیل . فقط حس می کنه می خواد هر طوری شده با طرف آشنا بشه خوب این آشنایی ممکنه بشه قصه ی همین دختر و پسر.نمی دونم واقعا گیج شدم همه بی منطق شدن چرا؟؟؟شاید بر می گرده به نوع روابط ما ها با پدر و مادر ها

وقتی با دوستام حرف می زنم متعجب می شم چون می بینم بیشترشون رابطه ی خوبی با والدینشون ندارن خوب همچین

آدم هایی گرایش بیشتری به جنس مخالف دارن چون تنهان به هر حال اینا واقعیت های بیرون از چهار دیواری ماست

چه خوب چه بد حالا بهتر می فهمم که باید در نوع روابط دقیق بود .صداقت... یکرنگی و بالاتر از همه معتقد بودن به

پاک دامنی و ترس از خدا می تونه مانع بشه که از خیلی کار ها اجتناب کنیم .شرع و عرف هم همینو میگه امیدوارم

دیگه شاهد چنین فجایعی نباشیم به قول شاعر:

عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام              تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم         خوب اگر این است من بد می شوم