X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

پنج‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 07:44 ب.ظ

نکبت

وقتی به آسمون نگاه کردم دیگه کفتری نبود

دیگه آسمون صاف و آبی نبود

دیگه هوا بوی تازگی نداشت

حتی خورشید هم صاف و درخشان نبود

دلم گرفت از این همه نکبت از این همه ...

یه جایی خوندم برای هر قفلی کلیدی هست چه جمله ایییییییی

تا حالا دیدی کسی دستش به کلیدی برسه ؟قفل دلی باز بشه؟

آخ که چقدر از دست خودم ...روزگار ...آدماش خسته ام

خسته ام چون کسی نمی فهمه دوست خوب واقعا نعمته

عاشقی یه موهبته.عشق یه معجزه س .حیفففففففففف

حالا دیگه نگاه یعنی خطا

زمزمه یه واژه ی گنگ

عشق یعنی هوس

زندگی یعنی حسرت یا بهتره بگم همون نکبت

دیگه حتی زار زدن هم به درد نمی خوره

قبول کنیم یه بازنده ایم همین

من باورم شده که دگر عشق هیچ و پوچ

دنیا وعشق و هر چه هست در آن باز هیچ و پوچ