X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 08:11 ب.ظ

من و دل

نمیدونم چرا وقتی دلم می گیره می خوام بنویسم خوبه آدم بعضی وقتا به خاطر دل

خودش بنویسه دوست دارم با خودم و دلم طرف باشم چه رقیبییییییییی حتما بازندم

خوب حالا روی صحبتم با تو عزیزمه: راستی از این که تو سینه ی منی از این که

گاه و بی گاه اذیت میشی از این که هر وقت دلگیر میشم به درد میایی یا حتی ممکنه

بشکنی یا اگه یه روزی آره یه روزی هم بیاد که از شدت خوشحالی تو رو وادار کنم

تند تر بزنی. چه ها که نمی کشی . برات متا سفم گیر بد کسی افتادی

می دونم همیشه سنگ صبورم بودی . میدونم بهترین دوستمی همیشه با منی

پس آروم کنارم باش تا آخرین نفس چون فقط تویی که می فهمی چه حال و روزی دارم

خوب حالا میخوام جوابمو بگیرم. می دونین بهم چی گفت: حرفی نزد حتی گلایه هم نکرد

ولی احساس کردم تند تر می زنه دیگه آروم نیست دیگه به درد نمیاد فقط می خواد کنارم

باشه عاشقانه همراهمه پس منم عاشقانه می پرستمش و بهش میگم دوسش دارم

اینم یه چند بیت که تقدیم قلبم می کنم:

همیشه با منی همراه من در اوج تنهایی

همیشه محرمی تنها تو با این جسم تو خالی

بمان همراه من دیگر ندارم همدمی جز تو

برایم بهترین همراهی و من بدترین الگو

بمان با من بمان ای کوه ایثار بهترین یار...بهترین عشق