X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

جمعه 19 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 02:33 ب.ظ

شاید تو ......

یک عمر نوشتم من وای از غم رسوایی

یک عمر سرودم من داد از دل شیدایی

یک عمر زدم آتش بر این دل تنهامن

تا سوزد و سازد با تنهایی و بی تابی

یک عمر نوشتم یار یک عمر نوشتم تو

یک عمر سرودم من تنها نُت رسوایی

آن شور و همه مستی آن عشق و همه هستی

فرسوده و گنگم کرد در بی سر و سامانی

یک عمر نشستم من شاید که تو باز آیی

چشمم به رهت خشکید اما تو نمی آیی

دیگر شده ام مأ یوس آخر تو کجا ماندی

من مانده ام و یادت در کلبه ی تنهایی

یک عمر شدم لیلی یک عمر شدم شیرین

شاید که رسد از راه مجنونی و فرهادی

اما اَسف و حسرت این ها همه اوهام است

دیگر تو نمی آیی .... دیگر تو نمی آیی

امشب شب آخر بود دیگر قلمم خشکید

قلبم ز تپش استاد روحم ز تنم بگریخت

فردا سر خاک من بازم تو نخواهی بود

می دانم و می سوزم... می میرم و می دانم

`هرگز تو نمی آیی...هرگز تو نمی آیی