X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

چهارشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 10:20 ق.ظ

اینم اولین دل نوشتم به سبک جدید

یادم می یاد دلم می خواست بشم یه راوی و بگم از روزگاراز عشق و حال

یادم می یاد دلم می خواست قصه بگم قصه عشق... قصه درد... قصه یار

یادم می یاد یه روزی بود که آسمون ابری نبود ...حوض خونه خالی نبود

نفهمیدم چی شد یهو...آسمونم ابری شد وتو حوضمون ماهی که هییییچ آبی نبود

حتی نشد قصه بگم قصه ی پر غصه بگم... یا که کمی از خوشی و خنده بگم

یادم می یاد... یه روز دیدم دو مرغ عشق ..اما یکی پر زد و رفت......

اون یکی هم موند و نخوند ....دلم گرفت از روزگار....آی روزگار

یادم می یاد... یه روز دیدم یه پیر مرد خمیده و تکیده و بی یار و تک

نشسته بود روی مزارفقط می گفت.... ای روزگار

یادم می یاد...عاشقی رو زار می زنه کو عشق و حال ...ای روزگار

یادم می یاد... شب دیگه مهتابی نبود مهتاب که هیچچچچ ماهی نبود.

حتی ستاره هم دیگه چشمک نزد تو آسمون... کو اون هلال

یادم می یاد مرگ عزیز ...بد جوری باز دلم گرفت...از روزگار

دلتنگی هام زیاد شد و منم شدم یه نیمه جون

حالا بگین بشم یه راوی و بگم از دردامون؟؟؟؟؟؟؟؟

یا که نگم این روزگار رحمی که هیچچچچ لطفی نداره این بدون

کاشکی می شد گذاشت کنار تموم این دلتنگی ها

کاشکی می شد خندید و گفت همش یه خواب و خیال

اما نه من خواب می بینم... نه روزگار بازی داره

پس نمی گم قصه ای ونگین ندا قصه بگو

بذار بمونه تو دلم تموم این دلتنگی ها

شاید یه روز بیاد بگم تموم شده بد بختی ها

یعنی میشه روزی بیاد کسی نگه دلم گرفت

خدا کنه روزی بیاد که ما نگیم ای روزگار

دعا کنیم اون روز بیاد شاید همه با هم بگیم

خوشیم ما هم غم نداریم تموم شده دلتنگی ها

یه وقت نخندین و نگین آی خوش خیال ...کو عشق وحال

خودم می خندم و می گم همش یه خواب و خیال... کو عشق و حال