X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

جمعه 9 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 12:38 ب.ظ

امروز برق اشکی روی گونه ای معصوم دلم را لرزاند

امروز بغضی چنان بی محابا ترک خورد که تنم لرزید

امروز قلبی تکه تکه شد و من دیدم ....

امروز غروری چنان خرد شد انگار پتکی برتمام گیتی فرود آمد

و من.باز دیدم که سرنوشت چسان آدمی را خورد کرد

آه ای دل های سنگی آه ای روزگار شوم تو چه ها که نمیکنی

از چه بگویم ...از چه کس گلایه کنم ....دست یاری به سوی که دراز کنم

وقتی تنها هم صدایم همراهم انعکاس صدایم و سایه کنارم هست

امروز نه هم صدایی هست نه همراهی براستی چرا؟؟؟؟

قلب های یخ زده نگاه های سرد مغز های پوسیده و تهی

همه و همه دست رنج این روزگار شوم است

امروز بد ترین روز زندگیم بود و

عقربه های ساعت گذر این روز نحص را ثبت میکنند

و من با بغضی فرو خورده با دستی لرزان مینویسم....

کاش سر نوشت جز این مینوشت و تو ای دوست

که اگر هستی و اگر می مانی قلب سنگت را بشکن

و مرا یاری کن تا دگر باره نبینم بغضی فرو خورده

غروری خورد شده و قلبی تکه تکه و زخمی روزگار

براستی کسی هست؟؟؟؟