X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 10:23 ب.ظ

نفرین ...

 

شرمنده که ناراحت میشین یه درد دله...

دل کندم از دنیا و آدم هاش پس دلم سنگ شده

دلتنگم از تهمت از این فتنه پس دلم سرد شده

دل کندم از هر چه در این دنیاست چه خوب و بد

نه دوست را خواهم نه دشمن را بریدم از همه هر کس

دلگیرم از خورشید عالم تاب فقط سوزاند روحم را

دلگیرم از مهتاب تو خالی چرا هر شب تو می تابی

دلگیرم از بغض فرو خوردم نفس را بند کرد و ماند

دلگیرم از زهری چنین جان سوز ...چرا هستم چرا

از این دنیا و آدم هاش فقط نفرت فقط کینه

شده همراه من تنها همین نفرت همین کینه

دگر قلبی نسوزانم برای کس در این دنیا

دگر رحمی نخواهم کرد برای کس در این دنیا

اگر دیدم دلی بشکست لگد کوبش کنم راحت

اگر دیدم بتی پیداست پرستش میکنم او را

اگر دیدم کسی تنهاست ستایش میکنم او را

بمیر ای عقل دور اندیش دگر دیوانه گشتم من

در این دنیای پوشالی دگر نور امیدی نیست

چه زود آمد سراغ من بریدن از همه دنیا

از این دنیا و آدم هاش فقط نفرت فقط کینه

شده همراه و تنها من شدم تنها در این دنیا

خداوندا ببخشایم اگر نفرین شده کارم

شدم من بنده ای سرکش چرا باید چنین باشم