X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 01:01 ب.ظ

غربت من...

خسته ام.....

راه معلوم نیست .کوچه های مه گرفته .چراغ های خاموش سنگ فرشی از جنس آدمی

کدام یک میتواند فانوس راهم باشد .کدام یک می تواند همراهم باشد .کدامیک می تواند

هم صدایم گردد؟؟/ کو چه های غربت برایم دلتنگی .تنهایی و سکوت را به ارمغان آورده

گفتم سکوت چرا که فریادم در گلو شکسته .گفتم همراه دیگر همراهی نمی بینم.گفتم فانوس

خیالی نیست چون به تاریکی عادت کردم و چه جان سختم من!!! چرا که سنگ فرش این

کوچه های مه گرفته فقط منم. نمی بینی که چسان له شدم؟؟! تمام منیتم... تمام غرورم

تمام عشقم له شد چه راحت ...چه بی صدا... .حال بگویید به کدامین گناه مُصله شدم

به کدامین خطا به کدامین جفا ؟؟؟.فقط منصف باشید .اگر اندکی انصاف در دل دارید

آخر غربت من پایانی ندارد این کوچه های تنگ و باریک ره به نا کجا آبادی دارد

که من مجبور به طی طریقم کاش و ای کاش هیچوقت راهی غربت نبودم

و ای کاش...........عاشق عشق نبودم ای کاش.