X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 05:47 ب.ظ

پاسخ...

نوشتم خسته ام و ره گم کرده در کوچه های مه آلود...... نوشتید خود خواستم

نوشتم حتی ذره ای نور نمیبینم.هم صدایی ندارم....نوشتید تامل باید!!!

نوشتم ارمغان من تنهایی وسکوت است وبی کسی ....نوشتید خود خواستم

نوشتید رهگذری هستم در کو چه های دلتنگی....

نوشتید خود خواستم ووووووخود کردم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایا گمان کرده اید دیوانه ام یا سوار بر زورقی از خیال کدام یک

آیا زخمی روزگار بودن آیا شاهد جدایی ها بودن ایا بی گناه کیفر دیدن..بس نیست؟؟؟

گفتم منصف باشیدو بنگرید که راهیان کوچه های غربت کم نیستند

تنها.... دلشکسته.... مغموم....

نا کجا آباد من زیاد دور نیست می دانید کجاست؟؟ انتهای کوچه عشق....

نشانی میخواهید؟؟؟پس بر لوح دل بنگارید این نشانی را

آخر فردا روزی شاید همراه شدید......

هر کجا بومی آواز سر داد..هر کجا ویرانه ای دیدید...هر کجا تاریکی مطلق حاکم بود...

بدانید به بن بست عشق رسیده اید و مطمئن باشید باز گشتی نخواهید داشت

آخر تکه سنگی که در سینه ها هست مجالی برای پیدا کردنتان نمیدهد

آه از این بی داد ...داد از این دل...وای ازاین عشق........

با تمام ظلمی که در حقم کرد هنوز هم عاشقم

عاشق عشق فقط عشق و دیگر هیچ

به آسمان مینگرم و دست به دامان معبود خود میشوم و با تمام وجود فریاد می زنم...

بار الهی..رحیما...این سینه پر درد می طلبد عاشقی را پس ارزانیش دار....

ای که سرا پا لطفی.این کمترین سینه ای خواهد آکنده از عشق..نا امیدش نکن

و این توفیق را ارزانیش دار ای که سرا پا عشقی