X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 02:55 ب.ظ

حکایت من ...

قصه ی دلتنگی من شد حکایت گوش کن

قصه ی خاموشی من شد روایت گوش کن

قصه گوی خود شدم راوی ندارم بهر خود

   خود حکایت می کنم این قصه را پس گوش کن

روزگاری بود... این دنیا برایم عشق و حال

 سر به سر زیبایی و لطف و صفا و مهرو یار

شب برایم به چه زیبا بود همراه و رفیق

 چون تمام دل خوشی ها بهر من همراه و نیک

پیری آمد گفت با من... تا توانی شاد باش

چون دگر فردا نباشد از برایت عشق و حال

عشق و حال من همه امروز تنهایی و غم

غصه و ماتم شده همراه و دلتنگی و غم

حال اگر آمد سراغم پیر دنیا دیده باز

گویمش لطفی نما... گو راز تنهایی تو باز

بخت و اقبالم سبب شد تا دوباره دیدمش

خواستم با من بگوید راز تنهایی و غم

گفت با من لطف این دنیا سراسر درد و رنج

گفت یاد آور کویری را و یک دنیا عطش

کار دنیا بی شباهت نیست با عشق و عطش

هر زمانی کام تو..... آب گوارایی چشید

دان همه وهم و خیال است و سرابی بیش نیست

پس دگر دنبال همراه و رفیق ره مباش

کار دنیا را به اهل وادی فانی سپار

     این بگفت و مثل رودی جاری و پیوسته رفت

حال من ماندم در این دنیای فانی بی سبب

 به قولی هم : بشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

که چه سان می گذرد کند ولی نیک ببین

چه سرابی زیباست چو کویری بی آب و من یک رهگذرهمین

 از این به بعد هر دفعه یه آهنگ توپ میذارم حتما گوش کنین

  دوست دارم