X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 10:18 ق.ظ

حسرت یار...

شب بود و سیاهی و ماه پریده رنگ

من بودم و نگاه سرد و خسته ی مهتاب بی فروغ

همراه با ترنم یک صورت دلربا .. تنها و بی نصیب

چون آرزوی سرد چون ماه تاب نور

دادم به دست باد همه آرزوی خویش آهسته شامگاه

می خفت در نگاه من آن عشق ماندگار آرام و بی صدا

او آن امید جان من آن سایه ی خیال ... می سوخت در شرار گرم نگاه خویش

وز عشق های خفته و اندوه مردگان ... رنجی نهفته در دل درد آشنای خویش

آن عشق گمشده ... آن مرد زندگی ... می خواند در جبین درخشان ماه تاب:

افسانه ی غم من و شرح جفای خویش

اینک شب است و باز سیاهی و اوج درد

این مرد زندگی تنها و بی پناه همراه با ترنم یک صوت جانگداز

شاید فقط سکوت ولی نه... تکرار یک کلام:

حسرت    حسرت     حسرت

پس بده