حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 10:20 ب.ظ

خوب است...

سلامممممممم

سلامی از سر دلتنگی نمیدونم شاید هم از سر شوق ؟!؟!

یکی از عزیزان لطف کرد و نظر جالبی نوشت که بائث شد دوباره در موردش بنویسم

امیدوارم براتون جالب باشه برای خودم که جالبه تا نظر شما چی باشه.

نوشتی خوب است دستی که بنویسد.....اما عزیز دل نگفتی از چه ؟؟؟

نوشتی خوب است توان شکستن....... اما انصاف نیست توانی نمیبینم

نوشتی خوب است توقع نگاه ....اما نه نگاهی غریب و سرد و نا شناس

نوشتی خوب است زندگی به شرط انتظار مرگ.....می دانی مدت هاست مرده ام

نوشتی خوب است شکستن یاد آور وجود دل اما کدام دل؟؟؟نمیبینی فرجامش چه شد

عزیز دل: گویمت تا بدانی این صد پاره توان شکستن دو باره را ندارد این است....

پاسخ من به تو....به یاد گار داشته باش و با چشم دل بخوان

غیر قابل دسترس ترین مشترک دوست داشتنی ام گوش کن... دستمزد انتظار: گهواره ی مرگ است

همانند مرگ کودکی در حال تولد که پر پر می شود به جرم عاشقی مادرش!!! می دانستی؟؟؟

دنیا کر کره خوشبختی را پایین کشیده و تمام حجره ها از عکاسی تا عطاری تا اطلاع ثانوی

تعطیل است و به من گفتند تو برای همیشه رفته ای که دیگر بر نگردی و این معادله تنها با

آمدن دیگری بی من حل میشود میفهمی دیگری به جای من و ختم کلام اینکه.....

آدمها کنج سینه جایی دارند که می نامندش دل.....وای به روزی که این دل بگیرد .وووو

وای تر اینکه این دل تنگ کسی شود که دلتنگیش را باور نکند.

پس من سال هاست که دلتنگم آیا هنوز زنده ام!!!؟؟؟

ندا جون