X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 07:46 ب.ظ

....

پاسخم دهید......

دیگر چگونه طفلک وجودم به رقص بر خواهد خواست و گیسوان کودکی اش را

در آب های جاری رها .زمانی که نه فریاد رسی است نه همراهی

نه عشق و نه دلخوشی .تمام آرزو ها چال شد در کویری دور و خشک

و حال به یاد آرزوهایم سکوتی کنم رساتر از فریاد.

آهای.... با شمایم مترسگ های بی روح و سرد در کالبد آدمی به کدامین جرم

حکم صبرم دادید؟؟؟ به جز عاشقی جرمم چیست؟!!؟.

آه... یادم رفت چه جرمی سنگین تر از این.پس چرا حکم مرگم را صادر نمی کنید

شما که نه دل دارید نه احساس چالم کنید در گورستان آرزوها همان کویر سرد

من آماده ام و به این کودک شیطان و بازی گوش درونم می آموزم هرگز فریب

آب روان و باد وزان را نخورد.آخر تمامش سراب است .پس طفلکم را در حصار

سینه ام دفن خواهم کرد و سمفونی مرگ را در گوشش زمزمه ..........

آرام بخواب طفلکم آرام....دنیا دیدنی نیست .بگذار و بگذر و ای کاش ....

کاش همیشه تاوان باختن درقمار زندگی فقط چند لحظه اندیشه بود

ختم کلام اینکه:

وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود

عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند

و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد

و رزد نشان نفرت است و من .. خسته از تکرار چنین حقیقتی

ندااا

تشکر از مجید خان و علی اقا بابت عکس و آهنگ    ممنوننننن