X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 12:04 ب.ظ

طفلکم...

گاهی که دلم تنگ میشود از غروبی دلگیر از مهتابی غمگین و از صدای بوم خرابات

کمر به قتل ثانیه ها می بندم .شاید خون ثانیه ها در رگ دقایق جاری شود ومعجزه ای !!!

امشب چشم به آسمان دوختم تا شاید طفلکم با تماشای ستاره ها آرام بگیرد و

من شاهد ضجه ها و گریه های شبانه اش نباشم .ولی افسوس که حتی این کوکبان

درخشان برای این طفل ارمغانی چز دلتنگی و تنهایی ندارند .آخر دورترینش که حتی

درخششی ندارد آنٍٍ من است . میدانی طفلکم چه می خواهد ؟چه میگوید ؟؟؟

میگوید حرفی نزن...تنها نگاه کن!!!رقص بلور بر پیکر احساس.........

زمانی در تٌنگ اعتماد زیبا بود و درخششی داشت چشم نواز ولی حالا چه ؟؟؟

از من می خواهد بگویمش خانه دوست کجاست ؟ قلب بی کینه و پر مهر کجاست ؟

و من مات و مبهوت با هزاران حسرت طفلکم را تنگ در آغوش کشم و گویمش این پاسخ

طفلکم می پرسی خانه دوست کجاست؟؟ من نگاهم به سماء .آسمان سخت گریست

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به...

انگشت نشان داد سپیداری خشک و گفت... نرسیده به درخت خانه بود پر از

مهر و صفا .آنچه تو می خواهی ولی افسوس چنان صاعقه ای خورد بر این

قصر بلور که همه مهر و صفا به یکباره بسوخت . طفلکم باز پریشان شد و گفت

دیگر از هیچ نگو .زندگی زیبا نیست .زندگی گور دل است .زندگی آنٍ تو نیست

قلب من تند تپید دست من میلرزید. طفلک صد پارم در سکوتی سنگین بغض خود را بلعید

و من برای آرام کردنش همراه با گریه های شبانه ام این لا لایی را در گوشش زمزمه

میکنم شاید آرام بگیرد ولختی بیاساید ولی نه لالایی من آرامشی به همراه ندارد

لالا لالا بخواب نازم که فردا من نخواهم بود

بخواب ای بال پروازم که فردا من نخواهم بود

بخواب ای کودک نازم بخواب ای ساز و آوازم

بخواب با غصه دم سازم که فردا من نخواهم بود

خدایا حکمتت را شکر چه صبر و طاقتی داری

ولی این طفل صد پارم دگر فردا نخواهد بو د

لالا لالا بخواب نازم که من فردا نخواهم بود...

که من... تنها ترین تنها دگر فردا نخواهم بود            

                                                            

                                                           اگه عشق منی؟؟؟