X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 11 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 09:33 ب.ظ

و اما ...

و اما عشق..................

کلامی سه حرفی که عین آن عطش .. شین آن شوق و حرف آخرش را قسم می نامم

پس من با تمام احساسم میگویم... قسم به عشق قسم به عطشی سیری ناپذیروشوقی دلنشین

شاید لذت عشق و تمام حس زیبای آن در انتظارش باشد

چشم انتظار عزیزی که خواهد آمد و من بی صبرانه حتی ثانیه هایش را عزیز می دارم.

لابد گمان کردید دیوانه شدم ؟ من دیوانه ترینم و اشتیاق دیدن یار برایم سیری ناپذیر و ابدیست

اگر خواستید سنگ سارم کنید یا ناسزایم دهید ولی من عاشقم و این عشق را آسان

به کف نیاوردم .پس برایم مهم نیست که ملعبه ی دیگران باشم .آخر همین طعنه ها

برایم حکم آزمونی را دارد که نمیدانم فرجامش چه خواهد شد . گریه های شبانه ام گواه

عشق من و....دلتنگی های این دل بیتاب بهترین همراه و یک جسم تبدار هماره با من

و چه لذتی دارد این التهاب و انتظار..........

ختم کلام اینکه ...........

خـــــــــــدایا

جانم را مگیر تا وقتی که.....

به چشمانش چشم ندوخته ام.....

تا نگاه نازنینش را لمس نکرده ام....

تا انتظارم به پایان نرسیده....

اگر جانم را بگیری قبل از آنکه.....

به صدایش عروج کنم

روح پریشانم زمین را ترک نخواهد کرد

عاشقی