X
تبلیغات
زولا

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

شنبه 15 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 04:39 ب.ظ

من و ...

من آمدم... این باراز فاصله ها می گویم از مسافت ها از کیلومتر ها ولی...

نمیدانم چرا حتی از تکرار این کلمات لرزشی محسوس تمام وجودم را میگیرد

شاید میترسم. میترسم چون بعید نیست این فاصله ها دائمی باشد و غیر قابل دسترسی

آخ که چقدر دلتنگم . دلتنگ و منتظر .روزهای پاییزی و شب های سرد آن این دلتنگی

را افزون میکنند و من با تمام این ها کنار آمدم چون... خود خواستم و خود کردم و خود کرده را....

می ماند این طفلک درون سینه ام که نمیدانم چقدر تحمل خواهد کرد .دستم را مشت میکنم و...

بی اختیار میخندم چون این مشت کوچک اندازه طفلک من است .مشتم را بر سینه می فشارم

حال صدای قلبم را میشنوم...ای کاش رحمی بر این دل شیشه ای میکردم قبل از آن که گرفتار شود

ولی میدانم این طفلکم عاشق عشق است و بیتاب .قسم به همین عشق که انتظار من شیرین است

شاید آنقدر به دور دست ها چشم بدوزم که چشمانم برای همیشه لذت دیدن را از دست بدهد

در آن صورت هم غمی ندارم چون میتوانم با چشم دل به انتظار معشوق خود باشم .

انتظار من اگر هم طولانی باشد یا حتی غیر ممکن با طفلکم کنار پنجره خواهم ماند و...

نظاره گر روزهای پاییزی و برگ ریزان درختان .آخر این برگ ها منتظر بودند برای

رسیدن وقت پرواز. البته پروازی که فرجامش نیستیست. ولی با هر وزش باد چه

بی محابا خود را رها میکنند از قید و بند و چه زیبا پر می کشند و من با چشمانی همیشه منتظر

پرواز آنها را به سوی جاده ها هدایت میکنم و اشک چشمم را بدرقه راهشان و به طفلکم میگویم....

ای کاش ما هم توان پریدن داشتیم ای کاش....

و ختم کلام اینکه........

قسم به اشک های بی ریا

قسم به چشمان بارانی

و قسم به سخت ترین لحظه های انتظار

که من غم دوری تو را با تمام دنیا عوض نمی کنم

چون نمی دانم چه کرده ای که از عشقت به خدا رسیدم

و قسم به جسم و روح عاشقم

اگر بدانم تا آخر عمر تو را نخواهم دید باز هم به قلب عاشقم وفادار خواهم بود

تا هنگام مرگ و پروازی ابدی از خاک تا افلاک همین.

                                                تنها