X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 05:39 ب.ظ

یا علی...

یا علی دستم بگیر امشب برایم ماندنیست .... لیله ی قدر آمد و درد دل من گفتنیست

سوز این دل را کنم همراه خود گویم خدا... یک سبد گمگشتگی همراه آوردم تو را

هیچ شب را مثل این شب من نخواهم بهر خود ... بنده ی خوار توام نامم ندا ... عمرم فنا

من به لطف این شب پاک و عظیم ... من به لطف اشک چشمان یتیم

توشه ره میکنم دلدادگی ... سر به سر عشق و همه دلدادگی

نور رحمت امشب از هر جا رسید ... من به لطفش می کنم دیوانگی

یا علی شرمنده ام دستم بگیر ... من سرا پا خجلتم دستم بگیر

دیگر این که............

و خداوند اینجاست

پیش من، پیش شما..

در همین نزدیکی، در تمام لحظات

در همان لحظه که بر می گیرد٬ ترس اندام نحیف ما را

یا فرو می رویم از غصه و غم، در اتاق مبهم فکرو خیال

یا زمانی که تپش می گیرد قلب ما از شادی....

در عجبم !!! پس چرا می پرسیم خانه دوست کجاست؟

فراموشمون نکنین بخدا محتاج ترین من هستم