X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 05:03 ب.ظ

هفته ...

یادم میاد یه موقع بود هفته برام 7 روزی بود پر از امید

چه خوش بودیم شنبه هاشو .. یکشنبه و دوشنبه و ...

یادم میاد پنج شنبه هاش دلم بهونه ای نداشت..

یادم میاد جمعه هاشو چه روزی بود چی شد خدا

اما الان .. هفت روز هفته مو ببین چه صفاست!!!

شنبه من اول هفته منه یعنی باید پر باشه از شور و نشاط ...

یکشنبه ها باید برام تعبیری از عشق باشه..

دوشنبه ها باید بگم پر شده از راز و نیاز ...

سه شنبه ها آخ چی بگم همش پر از دلتنگی هاست ...

چارشنبه های من فقط یه چیز داره اونم غمه ...

پنج شنبه رو دیگه نگم غروبشو پر ازنیاز

آخر هفته منم که جمعه هست عمرا بگم چه روزیه

هفت روز هفتۀ منو... دیدی چه پر بود از صفا

امّا گذشت !!! گذشتمو خاک می کنم تو خاطرات

بگم چرا؟چون که شدم یه دیوونه ..یه فارق و یه دُردونه

دُردونه مامان بابا... دیونه خل بازی ها... یادش بخیر بچگی یا

وای که چه حالی میکنم تو این زمونه ای خدا

با همه ی خل بازی هام یه چیزی رو خوب میدونم

دنیای ما اگه بگم پر از صفاست دروغ میگم

اگه بگم پر از وفاست پر از مرام دروغ میگم

تنها یه چیزه که منم با همه خل بازی هام عاشقشم

یه عشق اونم یه جور خاص موندنی و پر از نیاز

این عشق میون آدما فقط میشه خواب و خیال

اما اگه دیوونه شی اونوقت میشه یه عشق پاک

حالا دیدی دنیای من چه با صفاست... نگی ندا منم میام

زحمت نکش جای تو نیست... بمون میون آدماش

و ختم کلام ............

حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کس.....
به اندازه ی حرفهایست که برای نگفتن دارد و ... کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن.
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی..... که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم و .... خود در کلبه ای بی در و پنجره سکنی گزینم
و بنویسم کتابی رافقط بر لوح دل... با قلمی از جنس دل و مرکبی از خون دل و کلامی از عشق

چون رسم دیوانگی همین است و من دیوانه ترینم .... والسلام.

      دیوونه ی عروسک    حتما گوش کنین