X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 21 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 06:34 ب.ظ

یادگاری از مادرم ....

یه چند خط یادگاری برای دختر گلم

عزیز مادر:ما از گذشته خویش می آییم . همراه با کوله باری از تجربه !!! . چُنان که شاخه از ریشه هایش .

در همان حال که چشم بر افق های تازه دوخته ایم بر گذشته خویش ایستاده ایم . چُِنان که در خت بر زمین

وقتی با ریشه هامان گره خوردیم . چیزی به نام فر هنگ و بالاتر از آن اصالت در ما شکل گرفت.

تاریخ ما طوماریست پر از ابهام. چنان که جاده ابریشم بر چین های گشاد طبیعت.اصلا جاده را میبینی؟! .

ما بر سنگ نبشته های بیستون ایستاده ایم . چنان که عشق بر صدای تیشه فرهاد... آهای کوه کن مثال تو دیگر نیست

طاق شکسته ی کسری.. ردیست بر چروک پیشانی . اما هیچ کدام تحمل پند و اندرز را هم نداریم ؟!!1

من از گذشته های خویش می آیم . از لایه های تو به توی حکایت های عاشقانه و غزل های غریب و غنی

هیچ گذشته ای به فردا نمیرسد مگر نگاهی و ندایی و آیتی از فردا......

((( درست مثل تو عروسکم که آیتی هستی بی بدیل برای مادر)))

هیچ عبوری بی عبرت شکل نمی گیرد . گذشته ها ما را میسازند اگر چشم عبرت بینمان هنوز ببیند

و من امیدوارم حاصل عشق و زندگیم( تو دردانه ام )به تکاملی ژرف و ماندگار دست یابی که به لطف حق می یابی

غزال تیز پای من:آغوش مادر همیشه به رویت باز است. لختی بیاسای. خستگی در کن خواستی برو ولی خرامان

و این را بدان که دعای خیر مادر هماره همراه توست و اگر عمری باقی همیشه تکیه گاهت

میماند پی نوشتی که یادگار بر لوح دل بنگاری و جای ختم کلام تو

 کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانه ی دوست نزدیک است و تنها اثاث آن عشق ودیگر هیچ پس....
عشق چون در سینه ام بیدار شد....
از طلب... پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم من نیستم...
حیف از آن عمری که با من زیستم