X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 03:52 ب.ظ

نی نی ....

یه جمله کوتاه وادارم کرد تا دوباره بنویسم و اون جمله اینه

مهربانی را وقتی دیدم که.....

کودکی می خواست آب شور دریا را با آب نبات کوچکش شییرین کند.

وقتی این جمله رو خوندم بی اختیار این کلمات به ذهنم رسید

من چه می دانستم ،
دل هر کس دل نیست
قلبها ، آهن و سنگ
قلبها ،بی خبر از عاطفه اند... من نمیدانستم.!!!

خوب شاید همه یادشون رفته تو این سینه های سنگی یه دل دارن

شاید اونقدر دچار روز مر گی و از این دست حرف ها شدیم که حتی

یادمون میره حالی از هم بپرسیم !!!. ولی نه فکر نمیکنم فقط این باشه

وقتی به کوچولو های شاد و شنگول نگاه میکنم دلم به حالشون می سوزه

آخه طفلکی ها نمیدونن فردا روزی حتی یادشون میره یه لبخند کوچولو

روی اون لب های قشنگشون بشینه . زندگی یا بهتر بگم این چرخ گردون ....

بازی های غریبی داره . اصلا هم نمیشه پیش بینی کرد و جلوی بعضی از

اتفاق های نا گوار رو گرفت . خوب همه ما بازیچه ی سرنوشت شدیم و

به قولی چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد . ولی میشه امید داشت .

آخه آدمی به امید زندس . وقتی یه کوچولو به خیالش آب دریا رو شیرین میکنه

پس بیایین ما هم تو واقعیت زندگی رو شیرین کنیم . با دو کلام حرف محبت آمیز

با یه احوال پرسی از ته دل . با یه سر زنده گی اول صبح جلوی آینه و

یه لبخند کو چولو به خودمون و یه نگاه تازه به آسمون آبی شاید بشه خیلی چیزا رو

تغییر داد . اونوقت دیگه جنس قلب هامون از آهن و سنگ نیست یه دل داریم

پر از احساس پر از خواستن پر از نیاز . اونوقت دیگه دنیا قشنگه . مگه نه ؟؟؟

  ندا کوچولو خودمم ها