X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 30 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 04:02 ب.ظ

دیگه بسه...

گفتم ازعشق دلم سخت گریست

گفتم از عشق قلم خون بچکید

گفتم از عشق زمان فارق شد

گفتم از عشق جنون کامل شد

اما نه دیگه بسه....

اما نه دیگه بسه... بسه هر چی که کشیدم

حیفه آدم دل ببازه حیف آدم خون بباره

حیفه این دل بشه عاشق طفلکی چرا فناشه

دیگه بسه هر چی سوختم دیگه بسه هر چی ساختم

من میگم.....

وقتی آسمون می باره... دل من چرا نباره

وقتی دنیا پره سنگه .... دل من چرا نباشه

دنیای من شده سنگی .. چون می خوام بشم یه یاغی

بسه هر چی گفتم از عشق .. بسه هر چی باختم از عشق

من دیگه دلم شکاره... ای خدا بذار بتازه

فکر نکن که دل ندارم ..فکر نکن فراره کارم

من دیگه تموم کارم ...چون دیگه قلبی ندارم

جاش فقط یه قلوه سنگه .. دست بزن ببین چه سرده

خنده داره خوب میدونم... اما هستم این منم من

یه کسی که زجه می زد .. داد میزد ببین که هستم

اما نه دیگه تموم شد .. من دیگه راهمو رفتم

همه پل هارو شکستم... هستم اما مست مستم

مست یک جنون آنی ... مست یک خیال فانی

اما هستم آره هستم این منم من یه رمیده .....

اما خستم... خیلی خستم ای خدا برس به دادم

اما با دل رمیده اما با تن تکیده با تمام خستگی هام

من هنوز عاشقت هستم چون هنوزم مست مستم

من هنوز عاشقت هستم..