X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

جمعه 10 آذر‌ماه سال 1385 ساعت 11:35 ق.ظ

جاذبه راحوا قبل از نیوتن شناخت...!

میگه بعضی آدمها باید تجربه کنن،

بعضی آدمها به وسوسه ی سیب بی توجه نیستن وترجیح میدن نزول کنن به زمین و از سجده ی اهل بهشت لذت نبرن.

میگه بعضی آدمها دست خودشون نیست ، نمیتونن تو بهشت باشن، بهشت آزارشون میده ،

این بهشت می تونه هر شرایطی باشه ، هر موقعیتی که به زعم بقیه مطلوبه و به زعم بعضی ها، خفقان آور .

میگه از شکایت های آدم زیاد خوندیم ، از همون اول تا همین امروز؛اما ازحوا نخوندیم ، بس که تقصیر کار بود.!!!!

میگه دلم میخواست میفهمیدم حوا به عنوان نماد تمرد و وسوسه؛ چقدربه کاری که کرد ایمان داشت؟

چقدر تصمیمش ارادی و عقلایی بود؟

هیچوقت پشیمون شد اینقدر که تو خلوت خودش ، عین زن های واقعی ضجه بزنه؟( مگه فقط باید زن ها زجه بزنن؟؟)

یا اینکه همیشه اسطوره وار، عین قهرمان تراژدی؛ پای انتخابش چه تو کلٌ تاریخ و چه تو تاریخچه ی خصوصی....

تک تک آدمها، سنگسارشده اما خیره سر،ایستاد؟؟؟؟( این کلمه خیره سر هم زیادی جالبه!!)

میگه: ببین ، حوا رو بگیر نماد نفس ، آدم رو بگیر نماد....؟؟؟

دقت کنین فقط این وسط حواست که محکومه؛ آدم کاملا تبرئه میشه و میشه نمادی از یک انسان کامل !!!!.

 

خوب تا اینجاش یه متن بود و خوندین . از این به بعدش نظر مادرمه  ؛جالب بود   براتون مینویسم

بهش میگه: مگه حوا آدم رو مجبور کرد به این وسوسه ؟

بهش میگه: راستی، وقتی حوا وارد شد؛ آدم داشت چیکار میکرد؟ دنبال پروانه ها بود؟ یا دنبال تزکیه نفس؟

بهش میگه: چرا آدمها معمولا" از تصمیم مشترکی که عواقب سخت داره اعلام پشیمونی میکنن؟؟

بهش میگه :اصلا مگه حوا؛ اینقدر عُقلایی تصمیم گرفت؛ که تبدیلش میکنی به قهرمان تراژدی؟

میگه :این چه بازی تلخیه که یه خاکی؛ همین آدمیزاد رو میگم ؛ شهروند بهشتی میشه ؟ یه خاکی که حیاتش وابسته به...؟؟؟!

منم میگم .....

نمیدونم چرا ولی اون درخت جذاب سبز و تک میوه ی سرخ ؛و یک نقطه ی طلایی ؛جلوی چشمام مجسم میشه

فقط اونو میبینم و ته ته ته دلم به این آدمک های سفسته گو میخندم ولی نه؛ حالم ازشون بهم میخوره

.اینقدرکه حتی حرکت این انگشتها م رو ؛ روی کیبورد ؛برام بیگانه میشن ، ونمیدونم کیه که داره می نویسه.

کی یاد میگیریم گناه خودمونو پای یکی دیگه ننویسیم کییییییییییی؟؟؟؟

یاد یه دو بیتی از خیام افتادم که گفته........

شیخی؛ به زنی فاحشه گفتا؛؛ پستی!                     هر دم به هوای دگری؛ دل بستی!
گفتا؛؛ شیخا ٬هر آن چه گویی هستم!                      آیا تو؛ هرآن چه می نمایی هستی؟؟؟