X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

دوشنبه 13 آذر‌ماه سال 1385 ساعت 03:41 ب.ظ

دوست دوست دوستتتتتتتتتتت....

با سلام

باید به بعضییا یا کلاً به همتون بگم که یا متن آخرمو نخوندین و یا هم نگرفتین منظورم چی بود ( البته ببخشید ها )

من نگفتم که میخوام از وب نویسی دور بشم  یا اینکه وب رو حذف کنم   فقط  خودم نمینویسم   .   

حالا هم یه حکایت نوشتم که ماله خودم نیست  ولی حرف دل خیلیهاست

امیدوارم خوشتون بیاد ...    همین

با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستش ؛ اونم یه شکلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم ؛؛ اونم بچه بود .سرمو بالا کردم ؛ سرشو بالا کرد. دید که منو میشناسه

خندیدم ؛ گفت دوستیم ؟گفتم دوست دوست ؛؛؛گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی که (تا) نداره

گفت تا دم مرگ . خندیدم و گفتم : من که گفتم( تا ) نداره

گفت باشه ؛؛ تا پس از مرگ ؛؛گفتم ؛؛ نه نه نه نهههههههه؛؛؛ تاااااااا نداره

گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن .یعنی زندگی پس از مرگ . باز هم با هم دوستیم؟

تا بهشت تا جهنم ؛؛تا هر جا که باشی و من و تو با هم دوستیم

خندیدم و گفتم ؛؛ تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه( تا ) بذار

اصلا؛؛ یه( تا ) بکش از سر این دنیا تا اون دنیا ؛؛ اما من اصلا براش(( تا)) نمیذارم

نگام کرد ؛؛ نگاش کردم . باور نمی کرد . میدونستم

اون می خواست حتما دوستی ما( تا ) داشته باشه ؛؛ دوستی بدون( تا) رو نمی فهمید

گفت بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم . گفتم باشه ؛؛تو بذار

گفت یه شکلات. هر بار که همدیگه رو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ؛؛ باشه؟؟

گفتم : باشه ؛؛ هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش ؛؛ اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگه رو نگاه میکردیم ؛؛ یعنی که دوستیم ؛؛ دوست دوست

من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنم و تند و تند می خوردم . میگفت : شکمووووو

تو دوست شکموی منی ؛ و شکلا تشو میذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولو و قشنگ

میگفتم : بخورش. میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه ؛؛ برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومشو نمی خورد ؛؛ من همشو خورده بودم .

گفتم اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرم ها ؛؛ اون وقت چیکار میکنی؟

گفت مواظبشون هستم !! میگفت می خوام نگهشون دارم ؛؛ تا موقعی که دوست هستیم

ومن همه شکلات هامو میذاشتم تو دهنم و میگفتم نه نه نه ( تا ) نه ؛؛ دوستی که تا نداره

یک سال؛ دو سال ؛ چهار سال ؛ هفت سال؛ ده سال ؛ بیست سالش شده بود .

اون بزرگ شده؛؛ منم بزرگ شدم .من همه شکلات هامو خوردم ؛؛ اون همه رو نگه داشته

اون اومده امشب تا خدا حافظی کنه . می خواد بره ؛؛ بره اون دور دورا.

میگه میرم؛ اما زود بر میگردم!! من که میدونم میره و بر نمیگرده .؛؛یادش رفت شکلات به من بده

من که یادم نرفته ؛یه شکلات گذاشتم کف دستش .

گفتم این برای خوردن ؛ یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش ؛ گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلات هاش .

هر دو تا رو خورد . خندیدم؛ می دونستم دوستی من( تا ) نداره؛ میدونستم دوستی اون ( تا ) داره ؛؛ مثل همیشه .

خوب شد همه شکلات هامو خورده بودم اما اون هیچ کدومشو نخورده.

راستی حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده؛؛ چیکار میکنه؟؟؟؟؟

میدونین چیه؛؛این دیگه فکر نداره وقتی میشنوی میگن ؛؛؛ تو برو با هام نمون؛؛ حتی اسممو نیار

این دیگه فکر نداره؛؛ خنده داره ؛؛یه خنده از ته ته یه دل سوخته ؛؛ فقط همین