X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1385 ساعت 05:41 ب.ظ

....

چوپان خسته در غروبی سرد و دلگیر ؛ دل به آواز نی لبک خویش سپرده تا تمامی دردهای درون را در آن فریاد کند .

خاموشی دشت را نوای نی لبک چوپان بر می آشوبد تا خورشید خسته را به صبحی دیگر امیدوار کند

و من پس از مدت ها رکود ، تن عریان خویش را در واژه های غبار گرفته؛ سکون مانده در اندیشه ام غسل معصیت میدهم و

برای تکرار فریادهایم ؛ حنجره ام را تمرین غریو .

خدایا رکود تعفن است ؛ عصیانم بخش تا سر تسلیم به همبندم فرو نیاورم و با تمام بودنم عشق را دوباره فریاد برآورم

و در این گیر و دار که بی هویت بودن؛ چون گوساله سامریست ؛ در اندیشه گیجم ده فرمان موسی را مرور کنم ؛

صلیب سرخ عیسی را ؛ زجرهای جانکاه محمد را و خاموشی دلسوز علی را و....

به تکرار تمام معصیتهای عمرو عاص را برای همیشه؛؛ در قاموس واژه های گیج این دفتر انشاء کنم

میدانم باید به جرم تمام این عشقهای روشن و تنها به بهانه دوست داشتن، محبوس تمام ظلمتهای از بند رسته قارونهایی باشم

که خدا را حتی در گیر و دار شب انکار میکنند .

اما در روشنی صبح آنچه خواهد ماند سیاهی سیه دلا نیست که درغروب؛؛ آواز قناریان را؛ علامت ممنوع میزنند .

من ائتلاف میکنم با تمام خوبیها ؛

با تمام خواستنهای شور انگیز عاشقی؛؛ و گلبرگهای اقاقیای جوان را با تمام اشکهایم از غبار سستی پاک میکنم.

اندیشه مان دانه های فرورفته در خاک اند؛ که باران را از او دریغ میکنند .

شاید این سد را؛ طغیان ِباران ِ همه ی این ابرهای ِسالها عقیم ، در هم شکست؛؛؛ شاید !!! فقط همین