X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1385 ساعت 09:09 ب.ظ

توفیق...

بسیار گفتند و شنیدیم و روزی میگوییم و شاید سامعی باشد و کمی حوصله به تاراج دهد

ولی آنچه مسلم است ؛ خسته ایم از این همه تکرّر و تکسَُر در شکستن ...

بسیار شنیده ایم این نت های نا موزون که...

فلانی عاشق شد ؛؛فلانی شکست ؛؛ قسم خورد ؛خود را لعنت کرد که ؛؛فراموش میکند و غیره و غیره...

ولی نهایت تمام این محاوره ها میشود همان جمله ی معروف (این نیز بگذرد)

و به واقع هم همین است و می گذرد ؛؛ اصلا باید هم که بگذرد؛؛ رسم دنیای فانی جز این نیست

یکی میرود و یکی میماند ؛؛ آن که رفت رفته؛؛ ولی وای به حال و روز کسی که میماند و می سوزد

بگذریم ؛؛ اعتراف میکنم با این کلمه ماً نوس شدم ؛؛ این روز ها مدام میگویم؛؛؛ بگذار و بگذر

هیچ توجیهی ندارم که چرا افکار آشفته ام را نمیتوانم به سمت و سویی سوق دهم که باید.

پس به اجبار باز هم میگویم ؛؛؛بگذریم!؟میدانم شاید چاره ای باشد و باید هم که باشد ...؛

ولی من؛؛ تحمل کش و قوس های نابهنجار را ندارم؛آخر خسته تر از آنم که توان توجیه کسی را داشته باشم

میماند یک سوًال؛ آمیخته ای از هزاران هزار سوال دیگر و آن اینکه...

اگر من نوعی:که ادعای عاشقیم به عرش رسیده؛؛ یا تو که میخوانی اصلا میدانیم مفهوم عشق چیست ؟

میدانیم چرا خداوند این حس ناب دلدادگی را برایمان به ودیعه نهاده ؟

اصلا توان درک عظمت این کلام را داریم ؛ که مدام در وصف آن شعر ها و نثر ها مینویسیم ؟؟؟

من میگویم ؛ کم نیست عاشقانی که عشق را هجّی کرده اند ؛ و جام وجودشان لبریز از این لعبت

ولی در مقابل خیل عظیم ؛نا باوران و کج اندیشان بگمانم قلیلند و بی شک مایه ی استهزا !!!

حال چرایش بماند که همه می دانیم و نیازی به تفصیل ندارد و من نیز از تکرارش مکدر .

ولی از خدایی که میپرستم عاجزانه خواسته ای دارم و آن اینکه ؛؛ لطفی بر این کمترین نموده...

و دلی را که در سینه برای تپیدن ارمغانش داده ؛لیاقت عاشقی را هم ارزانیش دارد

تا اگر توفیق درکش را داشتم ؛روزی با افتخار و سر بلندی بانگ برآورم که.........من؛؛ عاشق ترین دختر این شهرم؛؛؛

پس...

من اگر سایه خویشم یارب              روح آواره من کیست ؛ کجاست

جا داره یادی هم از دوست سفر کرده ( عرفان ) بکنیم  .... آرامش ابدیش آرزوی ماست

پاییز ( حتما گوش کنین )