X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1385 ساعت 01:21 ب.ظ

دنیای من ایستاد...

به دنیا بگویید بایستد چه جمله ای !!!

شاید بیهوده باشد و خنده دار ؛درست مثل یک تله تا تر یا یک فیلم کمیک ؛ میدانم

اما ؛؛ میتوان دنیا را نگه داشت ؛ باور نمیکنی ؟؟؟ حال میگویم تا ببینی این دختر رویا پرداز چگونه ممکنش میکند

پس مینویسم تا بخوانی ؛

اینک من ایستاده ام؛؛ نه بالای مرتفع ترین قله؛ ونه در گود ترین چاه دنیا ؛ همین جا یک گوشه این دنیای به ظاهر بزرگ

می اندیشم تنها به یک چیز ؛ آری فقط سکون و خلسه ای وصف ناپذیر و فقط یک فکر؛؛ آن اینکه دنیا ایستاده

خوب حالا نوبت من است که چه تحولی در این سکون و ایستایی بدهم . پس شروع میکنم

امروز گذر خواهم کرد از ساحل همیشه آرام قلبم و به عنوان اولین قدم؛؛ بر دیواره شکسته وفا تکیه خواهم زد

و به روی خاطرات گذشته لبخند میزنم؛ ولی این بار زردی رخسارم را با سرخی نیلگون آفتاب مداوا میکنم

حال دیگر میتوانم پا به پای زندگی حرکت کنم ؛؛ آخر ناتوانی و نا امیدی دیگر نمیتواند توان از قدم هایم بگیرد

به دنبال معجزه هم نمیگردم؛؛ چون به یقین رسیدم که... من دنیا را از آن خود کردم

دیگر سوگوار لحظه های از دست رفته نیستم . به یاد خاطراتم اشک نمیریزم . لحظه ها از آن من است

دیگر دلواپس ورق زدن برگ برگ تقویمم نیستم .؛؛ چرا که دنیا در مشت من است

میگویی توهم است!!! ویا خیالات یک دختر رویا پرداز ؛؛ باشد هر چه میخواهی بگوو

ولی کتمان نکن که تا اینجا دنیای من زیباست .. خوب

دیگر از تنهایی نمیترسم و دلواپس دلواپسی های غریب زندگیم نیستم ؛؛

میخواهم دنیایم را روی بوم نقاشی لحظه به لحظه رسم کنم؛؛ یک تابلوی ساده ولی بدیع ...

قسمت را در آن آبی میکنم؛؛ مثل آسمان نیلگون ؛؛ حرف دلم را سبز سبز سبز

نوبت به کشیدن کلبه ی آرزو هایم میرسد ؛؛ کوچک ولی با صفا به رنگ خاکستری ؛؛

دنیای من خاکستریست؛؛؛ پس کلبه ام را همین رنگ میکشم .

دور تا دور آن گل هایی به رنگ قرمز و بنفش و صورتی؛؛ تا روح زندگی را در کالبدم بدمند

و این روح ماجرا جو ؛؛ خود میداند مابقی این نقاشی را چگونه رنگ بندی کند ؛

خوب حالا این هم نقاشی دنیای من ؛؛ فراموش که نکردید دنیای من هنوز ایستاده؛؛؛ نقاشی من تمام شد ؛؛ نقش رویا هایم

پس میماند به یادگار ؛؛ میدانم که هر چشمی نخواهد دید ؛؛رسم امروز من را

آخر دنیای من نقشی بود بر لوح دل ؛؛ همین ما را بس ؛؛؛ دیگر با دنیا کاری ندارم

آهای دنیای پوشالی شتاب کن ؛؛ چرا که تنها لحظه ای جا ماندی؛؛؛ بشتاب دیگر مرا با تو کاری نیست

بگی نگی