X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

جمعه 29 دی‌ماه سال 1385 ساعت 01:48 ب.ظ

تو را ...

چه باید کرد؟ چه باید گفت؟!

اگر در شعر هایم شور و حالی نیست؛ دیگر نیست

اگر از آه جان سوزم دلی آتش نمیگیرد

الا ای ظلمت سنگین؛؛الا ای رهرو مسکین !

الا ای عابر تنها؛؛الا ای ساقی رسوا.....!

چه باید کرد؟؟چه باید گفت؟!......!

چه باید کرد اگر تا انتهای دشتها خالیست؛؛دگر خالیست

چه باید کرد اگر با من سرود آشنایی نیست؛؛ دیگر نیست

چه باید کرد اگر از چشم هایم اشک خون جاریست

الا ای آشنا؛ ای دوست.....!

چه باید گفت؟! چه باید کرد؟!

اگر پابند گلها نیستم من؛؛ نیستم دیگر

اگر در سینه سرخ شقایق ها دلی عاشق نمی بینم

خدایا این منم من ؛؛ آن ندای قصه گویت

شکوه گو؛؛ آیم به سویت؛؛تا بگویم........

که دنیا؛؛ با دل مجنون نکرد این هر چه با من کرد

که دنیا؛؛ تیشه فرهاد را بر ریشه من زد

دگر این قالی گسترده را؛؛ این دشت زنبق را،

به شادابی چشمانم نمی بخشند

و من تنهاترین تنهای این شهرم

من این دشت پر از گل را به لبخند کسی بخشم

که تنها تکه سنگی بود بی احساس؛

و توهمراه این تنها ....؛؛،

جهان راکم کَمَک احساس خواهی کرد

اگر از بوته ها از خارها زنجیر می بافند،

اگر بر کُنده سبز درختان از خطوط عاشقانه یادگاری نیست،

اگر هر کلبه تاریک است،

اگر این سینه دلتنگ است ؛

هلا ای همره این خسته ی دلتنگ........!

در این تنگ غروب جنگل و دریا،

چه باید گفت؟چه باید کرد!؟

که دنیا تیشه فرهاد را بر ریشه من زد

ولی با این همه غم باز میگویم به تو ای یار؛؛

هنوز هم...

تو را من چشم در راهم. همین

نفس بریده