X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 09:42 ب.ظ

روز من ...

میان این همه خار و خس ؛؛ هنوز هم بوته ی گل سرخ را میبینم!!!

باز جای شکرش باقیست؛؛ که اشک چشمانم را می سوزاند و هنوز هم دلم از سر دلتنگی به درد می آید ؛

17سال پیش در چنین روزی 18 بهمن 68 به لطف ایزد منان روح سبز زندگی در کالبدم دمیده شد ؛؛

گریه های من اشک شوق را به دیدگان مادرم نشاند و چه عاشقانه مرا در آغوش کشید و ندایم نامید و همیشه منا دی رحمتم خواند

آری امروز زاد روز من است .یک سال دیگر هم گذشتتتتت و برای من با سال های قبل تفاوت فاحشی داشت؛ چرا که ...

.در همین دنیای مجازی؛ مجالی بود تا بنویسم حرف های دلم؛ که گاه از سر دلتنگی؛ گاه از شوق و زمانی چون کودکی نو پا سرا پا گلایه

و شما همراهان همیشگی تحملم کردید و همراه دلتنگیهایم بودید . همین جا از تک تک عزیزانم کمال تشکر را دارم

و اما سالی که پیش روی من است ....

شروعی دوباره برای درک کرامت یک قطره ی باران ؛ که چه میکند با دل های دریایی

و پرواز در دیاری که پر کشیدن با بال هایی پاک و آبی را به همراه دارد

و من تا هر وقت که زنده ام مدیون خدایم خواهم بود که روح سبز زندگی را در کالبد خاکیم دمید ؛؛

در سرزمینی پا گرفته ام که عشق در برگ برگش جاریست؛؛؛ در آغوش مادر و پدری دلسوز و خانواده ای گرم و صمیمی

سپاس خدای را که به چشمم تقدسی ارزانی داشت که جز زیبایی را نبیند و گوشم نشنود جز سمفونی عشق؛

و قلبم به لرزه در نیاید جز به یاد عشق ؛؛؛پس من باید کسی باشم ؛؛ سرا پا عشق ؛؛ احساس ؛؛ حرف؛ کلمه وو و ....

همه این ها به لطف حق ؛؛ در کالبد شخصیتی ریشه کرده ؛ جان گرفته و بزرگ شده به نام ندا؛؛

حال این ندا ؛؛ با تمام احساس خود و این بار با درایت کامل میگوید...

فردایی خاکستری از آن من است؛؛ سر شار از روح سبز زندگی ؛اگر خدا بخواهد و لطفی به این کمترین نماید

و اما ختم کلام من سخنی با دوستان

و تو ای دوست .. بنویس خاطرات بی زوال را از دیروز ؛ امروز ؛

از فردا چه؛ آیا میتوانی ؟؟؟؟؟

میتوانی مقدر کنی احتمال دیدارمان را در فردایی نه چندان دور؟؟

حال بنویس ؛ نام کوچکم را بزرگ

درست کنار نام خودت همان گونه که من نوشتم

و در خاطرات آینده ات مصور کن که زمانی بوده ام و بوده ای

حال دیدی آینده را هم میتوان نقش زد بر لوح دل به همین سادگی .ولی با این همه ...

فردا روزی دلم برای تک تکتان تنگ میشود که همچون کودکانی معصوم؛؛ پاک و بی ریا...

قهر و ناز هم را تحمل کردیم؛؛ پای درد و دل هم نشستیم و چه بی دریغ مهربانی را نثار دلهایمان کردیم ؛

آری فردا روزی ؛ که کسی با من نیست؛ به یاد خاطرات بی زوالم ؛ به یاد تک تکتان اشک حسرت خواهم ریخت.

و براستی که؛؛ در زندگی حرف هایی هست که فقط باید بلعید و خاطراتی که با گذشت زمان فراموش نمیشود هرگز . همین