X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

جمعه 27 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 08:28 ب.ظ

نمیدونم ...

 

بسان آتشی زبانه می کشیدم روزی,آخرین آذوقه هایم سوخت امروز یک انفجار,انهدام و سقوط تمامی روح مرا به تاریک نابودی کشانده است گویی رخسارم نیز جرم گرفته است .همچو کرم شب تاب تاریک پرست و روشنایی آزارم می دهد, بی گمان آشوب درونم ازدحام کوچه بیهوده گی است.خوشبختی مثل نوشیدن تشنه ای از آب لحظه ای بیش نیست.

من گم شده ام در کویری بی انتها, من نیستم کجا هستم.
تا فراسوی ریشخند من , تا مرز انهدام, تا تحقیر و ترحم فاصله ای نیست.
فریب, واژه ای آشناست, از سالیان دوری همراه من است و دروغ هر قصه خواب...
ای تمام پوچی ها, ای نفس های آلوده , ای همه تفریح های نا سالم ای هرزه ها,دل من سخت شکست, دل من سخت شکست و افسوس که هنوز بیگانه پرستم.

دل من سخت شکست و بر این بی رنگ مهتاب صبور , غبطه می خورم, ای ستاره های ساده مسکوت, ای بی درد های بالغ مغرور, من درد می کشم, به اندازه قطره قطره باران اشک می ریزم و سینه ام معبد مهربان غم ها شده است,کاش می دانستند اینجا هرزه گی معمولی است,عاشقی یک بازی است, مصونیت مرده است, معصیت پا گرفته است,دل من معبر بی عبور خالی است و اینک منگ و مبهوت پیراهن بی نقش سیاهش را به تن خواهد کرد تا برای همیشه به حال خویش به سوگ بنشیند و کسی نمی داند چه معراجی دارد به سوی نیستی دل بیچاره ام و چه آسان بر مزار پوچی خویش می گرید.
قبله ای به رنگ ظلمت و سجاده ای شب گون,رود جاری اشک هایم را به مسیری نا فرجام هدایت می کند.
قبله ای به رنگ شب, نور چشمانم را به سیاهی برده است, سوی نگاهم به تاریکی نشسته است و دلم قبله گم کرده ای تنهاست.
.............................
نمی دانم چرا, آینده می آید که تبدیل به گذشته شود؟!
آینده ای که دیر یا زود می رسد,ما را همراه با خویش به جایی می برد که هرگز نمی دانیم کجاست.

نوشته خودم نیست اما...