حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 08:11 ب.ظ

خدایا...

خدایا

شاید مرا دیگر فردایی نباشد.

پس امروز را به من ببخش تا آنرا در هوای تو سر کنم.

شاید دیگر الهامی نباشد تا باز از تو گویم پس بگذار در تکرار سخن آخر بمانم

و در جایی که جز من و تو کس دیگری نیست خود را از آن تو بدانم که تو مرا برای خود آفریدی

زندگی را با نگاهی بمن آموختی و مرا در مرگ دریافتی و تو با صداقت بمن گفتی دنیا بی مهر است .

تو از وفای جهان دیگری گفتی پس مجموعه ای از مهرت تردید مرا شکست

ودرملک تو از غیرتو بی نیاز گشتم

ای آنکه تولدم را بمن بخشیدی جز زندگی چه دارم که در پایت بریزم