X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1386 ساعت 12:15 ب.ظ

تولدی دوباره...

به دیدنت می آیم تا یاسهای خانه ات را به تماشای سکوت شبانه هایم ،مهمان کنم
 که با نفس یاسهای تو ،لمس تپش های عشق ،خواستنی تر است.
شکوه نخواهم کرد؛؛ نه از نا مردمی ها و نه از گم شدن ها.
می خواهم برایت از تولدی دوباره بگویم.
از طلوعی که به هیچ غروبی پیوند نخواهد خورد.
 می خواهم نشانی سبز ترین باغ خدا را در گوش تو زمزمه کنم
 و تو قول می دهی که این راز بزرگ بین حس من و ذهن تو می ماند؛
می دانم.می آیم تا ثانیه های بیمار مرا با لبخند های بی انتهایت به رفتن  و رفتن و رفتن 
بدون لحظه ای درنگ که قدمها را به نیستی می کشاند،بخوانی.
نه قهوه می خواهم،نه غزل.
نه سکوت می خواهم ،نه آواز.
تو را می خوهم،؛؛عشق را ؛؛،لبخندت را و زمزمه هایت را... 

من سپردم زورق خود را به آن طوفان و گفتم هر چه بادا باد

اونی که دوسش داری...