X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

جمعه 4 خرداد‌ماه سال 1386 ساعت 03:09 ب.ظ

شمع و پروانه...



میروم دل مردگی ها را زسر بیرون کنم 
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم
میروم اما نه تنها ؛ با انیس و همدمم
میروم زورق بسازم با انیس و محرمم
میروم تا آشیان بر پا کنم با جفت خویش
میروم این آشیان را سر به سر گلشن کنم
میروم  قصری بسازم از صداقت ؛از وفا
میروم با عشق این کاشانه را مسکن کنم

دوستی  نوشت
برایم شمعی افروخته به نیت شش آزمون برای رسیدن  به مقصدی که در ابتدای آنم
و من باید  رهرویی باشم پویا برای  تک تک این  شش راه؛؛؛ پس قبل از هر چیز؛؛به همین نیت.... 

 شمعی روشن میکنم به یاد تمام عشق های ماندنی و بی ریا
حال مینشینم و با چشم دل میبینم نادیده ها را؛ که تامل باید و صبوری
و به یاد می آورم که ...
ابتدای راه چون مومی سخت بودم و دست نیافتنی
گذشت؛؛ تا گرمای عشقی این موم را وادار به انعطاف کرد
شکل گرفتم  ؛؛مثال شمعی استوار و محیا  برای افروختن
نیازی به روشن شدن هم نداشتم که خود  شعله ای بودم سر کش 
حال تمام وجودم نور بود و روشنی بخش محفل انس
انس با دلدار ؛؛؛ با دوست ؛؛؛ با خالق این احساس
اما با یک تفاوت که چون شمع آب نخواهم شد تنها به قصد پایان ؛؛؛ویا اینکه.... 
پروانه وار گرد محفل عشاق بگردم و فرجامم باشد همان نهایت پروانه
و یا  تمام شوم و دلخوش باشم که روشنی بخش محفل عشاق بودم و به این اندک قانع
نه ؛ مطمئن باش همراه رهگذر من ؛؛ هنوز در ابتدای راهم و تا خاموشی   ؛مجالی هست
شاید اندک ؛ شاید  دور ؛؛حتی بعید ؛ ولی این را بخوبی میدانم که؛؛ دست نیافتنی هم نیست
به قولی ؛؛ چشم دل باز کن که جان بینی ؛؛؛؛ هر چه نا دیدنیست آن بینی
و من افروختم تا ببینم آنچه باید دید و آموخت اینکه؛؛ چه شد که ؛پروانه خود را به آتش زد
 و اینکه  هنوز در ابتدای راهم
 مطمئن باش کوله بارم را نخواهم بست تا زمانی که به یقین نرسیدم ؛؛ همین