X
تبلیغات
زولا

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

چهارشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1386 ساعت 11:24 ق.ظ

باغبان...


باغچه ها خشک شدند؛ باغبان پیر شده ؛همه گلها مردن
باغبان پیر شده؛ رسم دنیا این است
کس نباشد یارش  ؛همه دل ها سنگی
باغبان خسته و دل مرده از این شهر و دیار ....
با نگاهی پر درد ؛شاهد مردن گلها گشته
که چه سان یک به یک و شاخه به شاخه ؛؛خشکند
پیر ما هم؛ کم کم؛ گور خود را کنده
منتظر بنشسته وبه احوال زمین  ؛و به احوال زمان  میگرید
گریه اش دریا شد ؛ و چه کرد این دریا ؛ به ناگاه
زمین روح گرفت؛  ریشه ها سیرابند
همه گل ها خندان ؛؛باغبان میخندد
میکند شکر خدا ؛؛ پیر ما میگوید ؛ راست گفتند ؛ که امیدی هست .....
عشق من؛؛ لطف حق ؛؛ زنده کند گلها را
و چه زیباست تولد و چه زیباست امید و چه زیباست بهار .

کلام آخر اینکه....
و من  نیز همنوا با این پیر چنین میگویم.....
 با ذره ای خوبی و ذره ای بدی و سرشتی پاک و مشتی گل و نور....
 با رویشی از غرور...
 و حوضچه ای از سبزینه های خیال به دنیا آمدم
 تا فریاد بر آورم که؛ من خوشبخت ترین انسانم و اشرف مخلوقات چون خدایم دوستم دارد. همین