X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

چهارشنبه 27 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 12:12 ب.ظ

طلوع...

دیروز با تمام خوشی ها ؛ دلتنگی ها ؛ حتی ناملایماتش ؛ تمام شد
وقتی سپیده دمان ؛؛ خورشید  عالم تاب طلوع میکند و به لطف حق؛ روشنی را برایمان به ارمغان می آورد
من  از ساعتی پیش ؛ بی اختیار به انتظار این طلوع روح نواز نشسته ام ....
چشم دوخته ام به بی کران آبی و محو این همه زیبایی ،
وقتی قاصدک ها همراه با نسیم صبحگاهی ؛  پیام سپیده را  برایم می آورند،  
وقتی گلهای یاس باغچه باز می شوند و تمام خانه را عطر آگین میکنند
وقتی شاپرک ها با بال های رنگین شان
روی شقایق ها ، یاسمن ها و اطلس ها می نشینند
من به خود میگویم ؛ هنوز هم تامل باید
من باز  نشسته ام به انتظار ؛  این بار نوعی خاص ؛از جنس دل
 آرام و ساکت از راه میرسد؛ مادر بزرگم را میگویم؛
  جا نمازش را پهن میکند؛؛ درست در امتداد نور
خدای من این همه زیبایی را مگر میشود  توصیف کرد
با اولین تکبیر ؛ دلم میلرزد و چشمانم میبارد
بار الهی : من چقدر غافل بودم و مغرور
....آخر تازه  امروز  فهمیده ام که
 عشق چیزی فراتر از تصورات  ذهن خاک خورده من است
 "طلوع  چنین عشقی ؛ با این همه جلال و جبروت" دیدنی ترین چشم انداز  دنیاست
و خدایم را شکر میکنم که چنین توفیقی را ارزانیم داشت؛ تا ببینم هر آنچه را که باید.

 و کلام آخر اینکه...
امروز را به باد نخواهم سپرد
امشب کنار پنجره بیدار میمانم تا سپیده
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من عاشق تر از دیروز به روی امروز لبخند بزنم
,و بانگ بر اورم که.....
 به راستی طلوع عشق همیشه زیباست؛همین