X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 31 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 10:11 ب.ظ

دردو دل...


نمیدونم اسمشو چی بذارم؛ درد و دل ؛ گلایه ...  
 ؛ یه جورایی حقایق زندگیمون هم هست ولی...
نه میشه منکرش شد نه میشه باهاش کنار اومد
 طرف صحبتم هم همونی هست که وقتی دلم پره میرم سراغش ،.

پس بار الهی؛
 شرمسارم  ؛ روسیاهم ؛ولی دل خون و پر ضجه
آمدم با صد گلایه

خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران بار آوردی  .
 این دغل بازان ؛سر انجامی به جز بدبختی و نکبت نخواهند داشت،
ولی من دیده ام؛ به چشم خود؛ بنی آدم نمایی ...
 که با خون دل این مردم بدبخت و آواره ؛ بهشت وکاخ نامردی بنا کرده .

خداوندا!
خودت  گفتی  اگر ؛اهریمن شهوت بر انسان حکم فرما شد
که شد ابلیس بی پروا؛ که شد همزاد این شیطان
 تواو را با صلیب قهر خود مصلوب می سازی،
ولی من دیده ام ؛ آری دوباره دیده ام ؛
 با صد هزاران شرم و افسوس و پر از خجلت
دو چشم هیز و شیطانی  فرزندی؛ که شد بازیچه ابلیس  ...
 وبر اندام لخت مادرش گستاخ و بی پروا و حتی با ولع
میلرزد و میسوزد و  مستانه میخندد

خداوندا ...
چرا باید چنین باشد
گناه نسل ما این بود ؟ چرا ما طفل این نسلیم
چرا این اشرف خلقت ؛شده منفور و بی احساس
شده دربند این ابلیس بد فرجام
چرا ما ؟ چرااا؛؛چرا قربانی این عصر منفوریم ؟

خداوندا ...
چقدر محتاج یک عدلیم
همان عدل علی ؛داد علی ؛ خشم علی؛عشق علی
اگر میبود و ما هم نیز ...؛
اگر همراه او بودیم ؛ نه از جنس خوارج های بی ایمان
 دگر دنیا گلستان بود. همین