X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

دوشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 05:15 ب.ظ

انتظار...


امشب  باز بی قرارم؛بیقرار تر از همیشه 
چشمانم  می سوزد ، گلویم  خشک شده؛ انگار تشنه ترینم به دنیا.
و وای ، وای از این حس غریبه دیر آشنا 
انگار قرار است اتفاقی بیفتد. انگار اتفاقی افتاده است
 


نمی دانم چه بگویم ؛ فکر میکردم نباید زیاد سخت باشد ، شاید هم حالا اینقدر سخت شده
دلم آشوب است ؛این حس لعنتی ؛ نه چرا لعنتی ؛ شیرین ترین است یه کامم 
انگار می جوشد و می نوشد ، می گدازد و می گریزد
انگار جانم را به کف گرفته و می کشد. 
خودم حس می کنم تمام وجودم فرسوده  شده؛  وای چقدر سخت است نوشتن
جلوی چشمانم پرده ی خون نمی گذارد ببینم؛ سرخ نیست شرابی کم رنگ شاید
و این سوزش وحشی ،آخ؛ بی انصاف مهلت بده؛ میخواهم با تمام وجود حست کنم .
 


امشب براستی خون میبارم
خدای من لبهایم می لرزد؛توانی برای نوشتن هم ندارم
قلبم آنقدر تند میرند که تمام اندامم را به لرزه انداخته؛
وای از این تاریکی ؛داد از این همه انتظار 
هوا آنقدر سنگین شده که بر تمام تنم فشار می آورد ، نفس ، نفس ، نفس
نه! نفس نمیکشم . نمیخواهم که دم بر آورم ؛حسش نمیکنم ؛
چقدر سخت ریه هایم به هوا می رسد انگار می سوزم
 


ای خداااااااا
هنوز هم منتظرم!
از گریه های مکررم خجالت نمی کشم
من خواب نمی بینم. نه بیدار بیدارم؛ من سرا پا عشقم
بیقراریم را ؛تنگ تر در آغوش میکشم و مینشینم باز هم به انتظار
شاید  برای همیشه ؛ ولی من منتظرمی مانم . همین