X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 10:35 ق.ظ

روز کذایی...

 

سر انجام آن روز کذایی از راه رسید؛؛روز مکافات البته از نوع دنیوی
به گناهی مجازاتمان کردند که مضحک بود و تلخ  ، گفتند بی گناهی هم گناه است.
این حکایت نویس را  هم مجازات کردند.ولی خوشحالم از این نظر که....
آرامش خاکستری ام دوباره همراه من است
آرامشی که در خطوط متروک صحراها نیز نمی توان جست
آرامشی که از یک پایان _نه پایان ها _ سخن می گوید
شاید پایان یک فصل نه سرانجام همه ی سال ها
آرامشیست غریب که نه رسیدن را می گوید ونه اختتام دردناک یک مجلس سوگواری را.
نه می گوید و نه توان گفتن در اوست ،
نه ارزش ابتدایی یک داروی مسکن را دارد...
و نه از تسلیم  نهایی در برابر حسی ترین دردها
آرامشی که جنجال خیابان ها ، نورها  در آن فرو می نشیند و رسوب می کند.
بگذار تا در میان گرگ ها و ترسوترین مردم ، پیوندی بیافرینیم .
راهیست که باید رفت ، راهیست بازگشتنی.
رفتن ، ستایش ایمان است و بازگشت ، مداح تقدیر. همین

 

میماند یه کلام ؛ آن اینکه
در گلو می شکند ناله ام از رقّت دل
قصه  ای هست ولی طاقت ابرازم نیست