X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 08:52 ب.ظ

حلول ماه رمضان در راه است برخیز...

به نام آنکه معبود است و معشوق

 

گناهم را پوشاندی . گمان بردم فراموشم کردی
به جای آنکه من خجلت  زده باشم ؛؛ تو حیا کردی
گفتی برگرد ؛؛ سر سختی کردم ؛ برنگشتم
داشتم می رفتم ؛؛ افسار گسیخته و رها .
میرفتم به سمت جهنم پر شتاب و تیز
طوری که شیطان هم انگشت شگفتی به دهان برده بود
اما...
تا ((( ندای ربنا ))) آمد  دلم لرزید .سفره ات را پهن دیدم
کریما... هر چه هستم از آن توام و تو مهمان خود را؛ ازخوان کرمت دور نمیکنی
پس در این ضیافت بی ریا پذیرایم باش .
رحیما این سینه پر سوز؛ این دل بیتاب ؛ این کمترین ...
آرزومند قلبیست  سرشار از عشق ؛ ارزانیش میداری؟؟؟

 

و ختم کلام اینکه...
در خلوت بیداران شب زنده دار، دستی به دعا و چشمی به امید،
 نجوایی عارفانه و عاشقانه سر دهیم
عشق بازی با خدا؛؛ عالمی دارد
در لحضه های ناب عاشقی یادم کنید. همین