X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

جمعه 13 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 10:57 ق.ظ

خاک....


امروز دیگر آن  رویا پرداز همیشگی  نیستم 
امروز.. به دنبال چشم اندازی در افق  دوردست  هم  نمیگردم  
امروز به خاکی می اندیشم  که در کف دارم  .
و اینکه خمیر مایه ی  کالبد  زمینی من است 
که وقتی شکل گرفت و شد انسان نامی
در بدو تولد؛ آدمیت را؛ عشق را  کشت
کاری به داستان ادم و حوا هم  ندارم؛ یا هابیل و قابیل و..... 
گفتم که ؛آدمیت را همینان به سفره گرفتند و گرفتیم تا به امروز
ولی خوب که نگاهش  میکنم ؛ همین یک مشت خاک را میگویم 

 میبینم هنوز پاک است و به همان رنگ و شکل ؛به خود میبالم و احساس غرور میکنم
چرا که ... نه بر باد رفت ؛و نه رنگ باخت  
امروز  دلم میخواهد
وقتی مشتی خاک در کف دارم ؛همراه  من هم ؛مشتی خاک در کف داشته باشد
شاید یادمان بماند که مثال همین خاک ؛نه رنگ عوض کنیم ؛ نه هم را فراموش 
خاکی باشیم و همراه ؛ تا آخرین دم
و دوباره باز گردیم  میان همین خاک ؛با عشق؛ با رغبت؛ با غرور .
میبینید لحن حرف زدنم چقدر ساده شده . میخواهم همیشه همین باشم .همیشه .همین