X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

چهارشنبه 16 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 02:05 ب.ظ

یه خلوت ....

یه شب بارونی و سرد پاییزی 
یه فنجون قهوه داغ ...
که دیگه هیچ فرقی نمیکنه فرانسه باشه یا هر آشغال دیگه ای
یه اتاق خلوت و تاریک با چند تا شمع نیمه سوز
 یه دل پر از گلایه و یه دفتر که سفیدیش تو تاریکی بد جوری به چشم میاد و آزارت میده
و یه قلم که مدت هاست سراغش نرفتی  
فکرشو بکن ؛ عجب شبی!!!
میدونی چی جالب ترش میکنه؟
اینکه نتونی مثل همیشه کلمات رو به بازی بگیری
احساس بدی هست؛ میدونم . دیگه نمیشه  بازی کرد
چون این کلماتی که  زندگی رو  نوشتن و ساختن به همین راحتی به بازیت میگیرن
حالا یکی بگه این همه حرف رو؛ درد رو؛ کجا خالیش کنم
نگین دلت؛؛ که دیگه جا نداره. ؛ دیگه جا نداره؛ همین