X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

دوشنبه 28 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 06:15 ب.ظ

یک کلام...




امشب طفلکم ؛ یک کلام خوب می خواهد..
 شده حتی  خطی از یک کتاب خوب؛ .یا از زبان یک دوست
امشب دلم فقط یک کلام خوب دانشین می خواهد.؛
.چرا که....
به این قبله ی بی کران تنهایی قسم 
من هنوز هم ازپنجره هایی که کلام آدمی را به اسارت گرفتند  میترسم . همین

 


 

 


گاهی که دلم تنگ میشود ...
از غروبی دلگیر از مهتابی غمگین و از صدای بوم خرابات
کمر به قتل ثانیه ها می بندم .شاید خون ثانیه ها در رگ دقایق جاری شود  !!!
امشب چشم به آسمان دوختم تا شاید طفلکم با تماشای ستاره ها آرام بگیرد 
ومن شاهد ضجه ها و گریه هایش نباشم .ولی افسوس که حتی این کوکبان درخشان
 برای این طفل ارمغانی جز دلتنگی و تنهایی ندارند .
آخر دورترینش که حتی درخششی ندارد آن من است 
 میدانی طفلکم چه می خواهد ؟چه میگوید ؟؟؟
میگوید حرفی نزن...تنها نگاه کن!!!
رقص بلور بر پیکر احساس.........
زمانی در تٌنگ اعتماد زیبا بود و درخششی داشت چشم نواز ولی حالا چه ؟؟؟
از من می خواهد بگویمش خانه دوست کجاست ؟ قلب بی کینه و پر مهر کجاست ؟
و من با هزاران حسرت طفلکم را تنگتر در آغوش میکشم  
و دوباره چشم میدوزم به پهنای آسمان و ستاره ها
و در گوشش زمزمه میکنم که ؛ هنوز هم امیدی هست؛امیدی هست