X
تبلیغات
زولا

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 12:30 ب.ظ

پیشوار عید ؛شاید زود ولی... باید

 

 

آری زمستان ،بهاری شدن را باور کرد،
چرا که نقشبند قضا ، در درون شکوفه ی جانش خزیده
.طبیعت شرح  حال سوختن شمع است و چرخیدن پروانه گرد آن که چه عاشقانه میسوزد
زمستان شتابان ، راه معرفت را به عاشقان به ودیعه نهاد
.تا پرگار ایام نقطه ای برای بهانه ها بیابد و دائم بچرخد دایره وار
و این چرخش چه پر رمز و راز است و چه حکایت ها به دنبال.
و من حکایت نویسی گمگشته و حیران در این وادی
نمیدانم چه بگویم ؛چه بنویسم ؛ تا قطره ای باشد در مقابل دریا.
 فقط دست به دامان کسی میشوم که این گردونه دوار را چرخاند و چرخیدیم
 دیدیم و دیدی ولی افسوس که" ندیدم و ندیدی "آنچه باید  میدیدیم
تحویل امسال عهدی میبندم با  خودم تا اگر عمری باشد و توفیقی ببینم آنچه را که باید
برای همگی از درگاه حق توفیقی خواستارم روح افزا و ماندنی
باشد فراموشتان هم نشوم . همین

 

 

سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین