<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[حکایت های من...]]></title>
		<link>http://daftarezendegi.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[ &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[حرف دل]]></title>
					<link>http://daftarezendegi.blogsky.com/1387/04/19/post-130/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P align=center>چه لحظه شیرینی است شنیدن حرف دل و چه آرامش بخش است آن هنگام.<BR>&nbsp;آن هنگام که عشق خشت اول را می نهد.<BR>&nbsp;خشت اول را می نهد تا نشانی باشد برای امروز و تکیه گاهی&nbsp; برای فردا.<BR>&nbsp;برای فردایی که می آید وهیچ یک را از آن گریزی نیست. <BR>فردایی که امروزت آن را می سازد. فردایی که دلهایی در حسرت آمدنش می سوزند. <BR>چه زیبا می شود آن بنا و زیباتر زمانی که ....</P>
<P align=center>خشت هایش همراه با یاد تنها محبوب شکل گرفته باشد.<BR>چه زیبا می شود آن بنا و زیباتر زمانی که به لرزه درآید...</P>
<P align=center>&nbsp;چرا که " تنها بنایی که اگر به لرزه درآید ، محکم تر میشود دل است "<BR>کاش می شد فریاد زد: هان ای کسی که در غرفه هایی که عشق را به حراج گذاشته اند<BR>&nbsp;دلت را محک می زنی، ارزانش مفروش<BR>ارزش و بهای دل بالاتر از این است که به نگاهی آلوده سازیش نگاهی که از روی هوس باشد<BR>که اگر چنین باشد سخت مغبون گشته ای</P>
<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center>&nbsp;<IMG style="WIDTH: 182px; HEIGHT: 206px" height=277 src="http://img.villagephotos.com/p/2007-3/1248018/Ned@(3552).jpg" width=254></P>
<P align=center>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 9 Jul 2008 23:28:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://daftarezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=130</comments>
          <guid>http://daftarezendegi.blogsky.com/1387/04/19/post-130/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://daftarezendegi.blogsky.com/1387/04/08/post-129/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>سلاممممممممممم من اومدممممممم </P>
<P>از اینکه این مدت نتونستم به کسی سر بزنم شرمنده .جبران میکنیم در اولین فرصت </P>
<P>و یک دنیا سپاس از دوستانی که فراموشم نکردن و بهم لطف داشتن</P>
<P>واقعا شرمنده ی همگیتون هستم . </P>
<P>خوشحالم که دوباره میتونم با دوستام باشم . </P>
<P>و..............</P>
<P>هیچ چشمداشتی ندارم از آنان که دوستشان دارم آنان آزادند و رها<BR>حتی اگر تمام دلخوریهای عالم را به یکباره بر سرم خالی کنند.<BR>به دوش خواهم کشید هر آنچه که بر شانه هایم نهادند<BR>خداوندا توانم ده<BR>تا غم های دیگران را بر دوش کشم<BR>و به من یک دنیا شادی عطا کن<BR>تا آنها را میان عزیزانم تقسیم کنم</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>به قول مامی جونم&nbsp; هم تعالی شما عزیزان ارزوی من . فعلا</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 18:35:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://daftarezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=129</comments>
          <guid>http://daftarezendegi.blogsky.com/1387/04/08/post-129/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تااااا دوباره.....]]></title>
					<link>http://daftarezendegi.blogsky.com/1387/02/12/post-128/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P align=center>صبح ها قبل از طلوع&nbsp;؛ صدایی گنگ را... <BR>از زمزمه ی دعایی که می تواند بدرقه راهم باشد بیشتر میشنوم <BR>کافر نشده ام ... اما می دانم !<BR>این قصه را از هر سو که بخو ا نی پایانش همین است&nbsp; <BR>این همه عابر؛ این همه نگاه<BR>که روز و شب خیره "از من" می گذرند<BR>بگذار بگذرند و ساده ام فرض کنند یا بدتر دیوانه ...<BR>خیال می کنند نمی دانم هر رنگی هر نگاهی &nbsp;چه مفهومی میدهد<BR>من تمام رنگها را میشناسم&nbsp;&nbsp;حتی بهتر از خودم &nbsp;<BR>دیگر خامِ هیچ ترانه ای ؛ هیچ نگاهی و هیچ سایه ای نخواهم شد<BR>شاید از باور تو هم فراتر حرف میزنم&nbsp; اما مهم نیست<BR>همینکه خواندی و بی تفاوت گذشتی" مثل بیشتر مواقع" کافیست<BR>عادت شده " باری به هر جهت" نظر دادن دوستان<BR>راستی ....&nbsp;&nbsp;<BR>می توانم آسمانم را خودم نقاشی کنم !<BR>تو فقط ریسمان دستانم را باز کن <BR>من می دانم و رنگین کمان و دنیای رنگ ها و همین برایم کافیست.<BR>_____________</P>
<P align=center><BR>و امااااااا.........<BR>می خواهم&nbsp;دفتر حکایت هایم&nbsp;خاک&nbsp;خورده و بسته&nbsp;&nbsp;بماند برای مدتی <BR>فقط به یاد داشته باشیم که....<BR>هیچ صیادی در جوی حقیری که به مردابی می ریزد "مرواریدی" صید نخواهد کرد<BR>تاااااا فرصتی دوباره و شروعی تازه" درود و بدرود" همین</P>
<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center><IMG style="WIDTH: 216px; HEIGHT: 252px" height=376 src="http://img.villagephotos.com/p/2007-3/1248018/f0q0ps.jpg" width=286></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 1 May 2008 12:33:08 GMT</pubDate>
					<comments>http://daftarezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=128</comments>
          <guid>http://daftarezendegi.blogsky.com/1387/02/12/post-128/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[......]]></title>
					<link>http://daftarezendegi.blogsky.com/1387/02/01/post-127/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center>باران نفرت با تمام عظمتش&nbsp; بی وقفه&nbsp; میبارد؛؛و بذر وحشت در خاک ریشه میکند<BR>در زمین جز سنگ حاصلی نیست؛&nbsp; بذر ی جز&nbsp; سنگریزه در بطن این خاک پاشیده نشده<BR>پا بر آسمان میگذارم ؛ فریب زمان را نمیخورم؛ دیگر میدانم چه زود دیر میشود&nbsp; <BR>و انسان را این اشرف مخلوقات عالم را ؛ با اسطوره هایش رها میکنم .<BR>&nbsp;میدانی چرا؟<BR>تا بتواند&nbsp; از خشونت؛؛ دست مایه ای برای تجاوز تدارک کند؛؛<BR>&nbsp;و به یقین میتواند ؛ مطمئنم <BR>چراغ ها&nbsp; را باید خاموش کرد .... <BR>شاید خورشید برای روشنایی کفایت کند ؛ البته اگر این ابرهای دهشت زا کنار روند <BR>بر پایم از عادت ؛ زنجیری نهاده اند؛ به ضخامت تاریخ ؛؛<BR>&nbsp;ومن پاره میکنم این زنجیر نفرین شده را<BR>&nbsp;دیگر اینجا کاری ندارم . میروم تا خانه ای نو بنا کنم .<BR>&nbsp;اشتباه نکن فرار نمیکنم <BR>فقط دور میشوم از این همه نکبت ........ .....<BR>خانه ی من طبیعتی بکر است و&nbsp;دیدنی .<BR>&nbsp;از این آدمک ها بیزارم .&nbsp; میانشان بودن بیهوده است <BR>فقط تصور کن...<BR>&nbsp;"پگاه با آوا ی پرندگان&nbsp; بیدار میشوم. با طلوع افتاب سجده شکر بجا می آورم<BR>می شنوم : یک سمفونی بکر و ماندنی ؛ چون آدمیزاد دخالتی در ساختار&nbsp; آن ندارد<BR>گوش هایم "زمزمه ی جویبار و نجوای رود و آواز پرندگان مهاجر" را نمی شنود. <BR>آخرزیاد شنیده ام ؛اما تمامش&nbsp; ساختگیست&nbsp;&nbsp; <BR>با موجوداتی انس میگیرم .... <BR>که از عشق سخن نمی گویند چون&nbsp; سرا پا عشقند<BR>&nbsp; میا ن این مخلوقات&nbsp; جایی برای ...<BR>کینه ؛نفرت ؛ ریا ؛ خیانت&nbsp; نیست<BR>در این عصر طاعون زده بهترین&nbsp; جا برای زندگی&nbsp; همینجاست . شک نکن<BR>پس خواستی همراه شو و همراهیم کن ؛ میتوانی ؟؟؟&nbsp; همین</P>
<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center>&nbsp;<IMG style="WIDTH: 314px; HEIGHT: 197px" height=262 src="http://img.villagephotos.com/p/2007-3/1248018/17290679f.jpg" width=402></P>
<P align=center>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 22:42:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://daftarezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=127</comments>
          <guid>http://daftarezendegi.blogsky.com/1387/02/01/post-127/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
