باران نفرت با تمام عظمتش بی وقفه میبارد؛؛و بذر وحشت در خاک ریشه میکند در زمین جز سنگ حاصلی نیست؛ بذر ی جز سنگریزه در بطن این خاک پاشیده نشده پا بر آسمان میگذارم ؛ فریب زمان را نمیخورم؛ دیگر میدانم چه زود دیر میشود و انسان را این اشرف مخلوقات عالم را ؛ با اسطوره هایش رها میکنم . میدانی چرا؟ تا بتواند از خشونت؛؛ دست مایه ای برای تجاوز تدارک کند؛؛ و به یقین میتواند ؛ مطمئنم چراغ ها را باید خاموش کرد .... شاید خورشید برای روشنایی کفایت کند ؛ البته اگر این ابرهای دهشت زا کنار روند بر پایم از عادت ؛ زنجیری نهاده اند؛ به ضخامت تاریخ ؛؛ ومن پاره میکنم این زنجیر نفرین شده را دیگر اینجا کاری ندارم . میروم تا خانه ای نو بنا کنم . اشتباه نکن فرار نمیکنم فقط دور میشوم از این همه نکبت ........ ..... خانه ی من طبیعتی بکر است و دیدنی . از این آدمک ها بیزارم . میانشان بودن بیهوده است فقط تصور کن... "پگاه با آوا ی پرندگان بیدار میشوم. با طلوع افتاب سجده شکر بجا می آورم می شنوم : یک سمفونی بکر و ماندنی ؛ چون آدمیزاد دخالتی در ساختار آن ندارد گوش هایم "زمزمه ی جویبار و نجوای رود و آواز پرندگان مهاجر" را نمی شنود. آخرزیاد شنیده ام ؛اما تمامش ساختگیست با موجوداتی انس میگیرم .... که از عشق سخن نمی گویند چون سرا پا عشقند میا ن این مخلوقات جایی برای ... کینه ؛نفرت ؛ ریا ؛ خیانت نیست در این عصر طاعون زده بهترین جا برای زندگی همینجاست . شک نکن پس خواستی همراه شو و همراهیم کن ؛ میتوانی ؟؟؟ همین

|