
بسترم صدف خالی یک تنهاییست و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری
چشم من محو جمال مه توست...چشم تو پر ز تنفر و نگاهی گنگ است
دست من پر ز نیازو همه مهر...دست تو سرد و فقط تو خالیست
عاشقت گشتم و جان در ره این عشق دهم... که چه زیبا بود این جان دادن
بازیم دادی و تنها به هوس پیوستی ؟!؟ وقت رفتن به اشارت به نیاز...
گفتمت :گنه این دل بیچاره چه بود؟؟؟ گنه چشم و دل و دست پر از مهر چه بود؟؟
بستری را که برایت صدفی پر دٌر بود ...بین که اینک ...
اشک چشمم شده همبستر این مروارید.
بوی عطر تو هنوزم به فضا می پیچد... عطر یاس و گل نرگس به چه خوش میپیچد
تو بدان که هنوزم که هنوز در این خانه به رویت باز است...
قلب من با دل تو قربتش طولانیست... ولی افسوس دلت با من نیست
نازنینم: گل من... همه زندگیم به فدای رخ توست
با همه جور و جفا من هنوزم مستم...مست یک باده که مدهوش و خرابم کرده
یاد این جمله بیفتادم باز:کاش انسان به جای دیوار یکسره پل می ساخت
پلی از عشق و وفا .. مهر و صفا و معلق همه جای دنیا
نازنینم : جسم من پلی از عشق شود... زیر پایت و تو راحت بگذر
خواه تنها ...خواه با هر که دلت می خواهد
تو فقط لطف کن و وقت گذر گام خود نرم و آهسته گذار...
آخر این صد پاره به جفایی بند است... التماست کنم آرام گذر
آرزویم همه خوشبختی توست...تو فقط خوش باش و....
من... تما شا گر این خوشبختی... آه که چه جان سخنم من
نازنینم :قسمت می دهم این عشق ز من باز نگیر...
یاد تو ... خا طره ات همدم این تنهاییست
تو فقط لطفی کن و به گاهی کوتاه از این پل بگذر...
و من منتظرمممم... همین ما را بس
ز دنیایی که مردمانش عصا از کور میدزدند
من از خوش باوری... آنجا محبت جستجو کردم ..........مسخرست نهههههههه؟؟؟؟

روزی قلم بدست نشستم کنار دوست
گفتم... بگو تا بنگارم وفای دوستگفتم بگو... که عشق و وفا هست یا که نیست
گفتم بگو... که لطف و سخی هست یا که نیست
گفتی به خنده بهره چه پرسی که هست و نیست
عشق و وفا و لطف و سخی گوی بهر چیست
لابد در این زمانه همه عاشقند و خوش
لابد یقین شده ست که مجنون فسانه نیست
اینک منم که خسته و تنها چو جغد شوم
ماندم در این خرابه دل بی پناه خویش
روزی منم جوان بدم و عاشق وجسور
حالا ببین آینه ی عبرتم چه سود
گفتی... دگر برای تو اینها بهانه نیست
گفتی... دگر به عشق و وفا هیچ چاره نیست
گفتی قلم بزن ولی از عشق و لطف نه
گفتم چرا... مگر به از این می توان نوشت
از عشق و لطف و مهر مگر می توان گذ شت !
دیگر خموش ماند و به مهتاب خیره شد
خندید و رفت خسته و تنها چو جغد شوم
من ماندم و قلم به دست چه بنویسم از کجا
دیگر بهانه نیست که بنویسم از وفا
دیگر بهانه نیست که بنویسم از سخی
اینک قلم بدست نشستم بدون دوست
شاید دگر در این مقال نوشتن بهانه نیست
سلامممممممم

سلامی از سر دلتنگی نمیدونم شاید هم از سر شوق ؟!؟!
یکی از عزیزان لطف کرد و نظر جالبی نوشت که بائث شد دوباره در موردش بنویسم
امیدوارم براتون جالب باشه برای خودم که جالبه تا نظر شما چی باشه.
نوشتی خوب است دستی که بنویسد.....اما عزیز دل نگفتی از چه ؟؟؟
نوشتی خوب است توان شکستن....... اما انصاف نیست توانی نمیبینم
نوشتی خوب است توقع نگاه ....اما نه نگاهی غریب و سرد و نا شناس
نوشتی خوب است زندگی به شرط انتظار مرگ.....می دانی مدت هاست مرده ام
نوشتی خوب است شکستن یاد آور وجود دل اما کدام دل؟؟؟نمیبینی فرجامش چه شد
عزیز دل: گویمت تا بدانی این صد پاره توان شکستن دو باره را ندارد این است....
پاسخ من به تو....به یاد گار داشته باش و با چشم دل بخوان
غیر قابل دسترس ترین مشترک دوست داشتنی ام گوش کن... دستمزد انتظار: گهواره ی مرگ است
همانند مرگ کودکی در حال تولد که پر پر می شود به جرم عاشقی مادرش!!! می دانستی؟؟؟
دنیا کر کره خوشبختی را پایین کشیده و تمام حجره ها از عکاسی تا عطاری تا اطلاع ثانوی
تعطیل است و به من گفتند تو برای همیشه رفته ای که دیگر بر نگردی و این معادله تنها با
آمدن دیگری بی من حل میشود میفهمی دیگری به جای من و ختم کلام اینکه.....
آدمها کنج سینه جایی دارند که می نامندش دل.....وای به روزی که این دل بگیرد .وووو
وای تر اینکه این دل تنگ کسی شود که دلتنگیش را باور نکند.
پس من سال هاست که دلتنگم آیا هنوز زنده ام!!!؟؟؟