
و اما عشق..................
کلامی سه حرفی که عین آن عطش .. شین آن شوق و حرف آخرش را قسم می نامم
پس من با تمام احساسم میگویم... قسم به عشق قسم به عطشی سیری ناپذیروشوقی دلنشین
شاید لذت عشق و تمام حس زیبای آن در انتظارش باشد
چشم انتظار عزیزی که خواهد آمد و من بی صبرانه حتی ثانیه هایش را عزیز می دارم.
لابد گمان کردید دیوانه شدم ؟ من دیوانه ترینم و اشتیاق دیدن یار برایم سیری ناپذیر و ابدیست
اگر خواستید سنگ سارم کنید یا ناسزایم دهید ولی من عاشقم و این عشق را آسان
به کف نیاوردم .پس برایم مهم نیست که ملعبه ی دیگران باشم .آخر همین طعنه ها
برایم حکم آزمونی را دارد که نمیدانم فرجامش چه خواهد شد . گریه های شبانه ام گواه
عشق من و....دلتنگی های این دل بیتاب بهترین همراه و یک جسم تبدار هماره با من
و چه لذتی دارد این التهاب و انتظار..........
ختم کلام اینکه ...........
خـــــــــــدایا
جانم را مگیر تا وقتی که.....
به چشمانش چشم ندوخته ام.....
تا نگاه نازنینش را لمس نکرده ام....
تا انتظارم به پایان نرسیده....
اگر جانم را بگیری قبل از آنکه.....
به صدایش عروج کنم
روح پریشانم زمین را ترک نخواهد کرد

به نام آنکه معبود است و معشوق
گناهم را پوشاندی . گمان بردم فراموشم کردی
به جای آنکه من خجلت ببرم ... تو حیا کردی
گفتی برگرد .. سر سختی کردم و برنگشتم
داشتم می رفتم .. افسار گسیخته و رها . میرفتم به سمت جهنم پر شتاب و تیز
طوری که شیطان هم انگشت شگفتی به دهان برده بود
اما... تا ((( ندای ربنا ))) آمد دلم لرزید .سفره ات را پهن دیدم
کریما .. هر چه هستم از آن توام و تو:. مهمان خود را ازخوان کرمت دور نمیکنی
پس در این ضیافت بی ریا پذیرایم باش .ای همیشه همراه
رحیما این سینه پر سوز .. این دل بیتاب .. این کمترین ...
آرزومند دلیست لبریز از عشق آیا ارزانیش میداری؟؟؟
من عاشق عشقم و تو معبود ابدی و عشقی ناب... مرا دریاب که محتاج ترینم

گاهی که دلم تنگ میشود از غروبی دلگیر از مهتابی غمگین و از صدای بوم خرابات
کمر به قتل ثانیه ها می بندم .شاید خون ثانیه ها در رگ دقایق جاری شود ومعجزه ای !!!
امشب چشم به آسمان دوختم تا شاید طفلکم با تماشای ستاره ها آرام بگیرد و
من شاهد ضجه ها و گریه های شبانه اش نباشم .ولی افسوس که حتی این کوکبان
درخشان برای این طفل ارمغانی چز دلتنگی و تنهایی ندارند .آخر دورترینش که حتی
درخششی ندارد آنٍٍ من است . میدانی طفلکم چه می خواهد ؟چه میگوید ؟؟؟
میگوید حرفی نزن...تنها نگاه کن!!!رقص بلور بر پیکر احساس.........
زمانی در تٌنگ اعتماد زیبا بود و درخششی داشت چشم نواز ولی حالا چه ؟؟؟
از من می خواهد بگویمش خانه دوست کجاست ؟ قلب بی کینه و پر مهر کجاست ؟
و من مات و مبهوت با هزاران حسرت طفلکم را تنگ در آغوش کشم و گویمش این پاسخ
طفلکم می پرسی خانه دوست کجاست؟؟ من نگاهم به سماء .آسمان سخت گریست
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به...
انگشت نشان داد سپیداری خشک و گفت... نرسیده به درخت خانه بود پر از
مهر و صفا .آنچه تو می خواهی ولی افسوس چنان صاعقه ای خورد بر این
قصر بلور که همه مهر و صفا به یکباره بسوخت . طفلکم باز پریشان شد و گفت
دیگر از هیچ نگو .زندگی زیبا نیست .زندگی گور دل است .زندگی آنٍ تو نیست
قلب من تند تپید دست من میلرزید. طفلک صد پارم در سکوتی سنگین بغض خود را بلعید
و من برای آرام کردنش همراه با گریه های شبانه ام این لا لایی را در گوشش زمزمه
میکنم شاید آرام بگیرد ولختی بیاساید ولی نه لالایی من آرامشی به همراه ندارد
لالا لالا بخواب نازم که فردا من نخواهم بود
بخواب ای بال پروازم که فردا من نخواهم بود
بخواب ای کودک نازم بخواب ای ساز و آوازم
بخواب با غصه دم سازم که فردا من نخواهم بود
خدایا حکمتت را شکر چه صبر و طاقتی داری
ولی این طفل صد پارم دگر فردا نخواهد بو د
لالا لالا بخواب نازم که من فردا نخواهم بود...
که من... تنها ترین تنها دگر فردا نخواهم بود


پاسخم دهید......
دیگر چگونه طفلک وجودم به رقص بر خواهد خواست و گیسوان کودکی اش را
در آب های جاری رها .زمانی که نه فریاد رسی است نه همراهی
نه عشق و نه دلخوشی .تمام آرزو ها چال شد در کویری دور و خشک
و حال به یاد آرزوهایم سکوتی کنم رساتر از فریاد.
آهای.... با شمایم مترسگ های بی روح و سرد در کالبد آدمی به کدامین جرم
حکم صبرم دادید؟؟؟ به جز عاشقی جرمم چیست؟!!؟.
آه... یادم رفت چه جرمی سنگین تر از این.پس چرا حکم مرگم را صادر نمی کنید
شما که نه دل دارید نه احساس چالم کنید در گورستان آرزوها همان کویر سرد
من آماده ام و به این کودک شیطان و بازی گوش درونم می آموزم هرگز فریب
آب روان و باد وزان را نخورد.آخر تمامش سراب است .پس طفلکم را در حصار
سینه ام دفن خواهم کرد و سمفونی مرگ را در گوشش زمزمه ..........
آرام بخواب طفلکم آرام....دنیا دیدنی نیست .بگذار و بگذر و ای کاش ....
کاش همیشه تاوان باختن درقمار زندگی فقط چند لحظه اندیشه بود

ختم کلام اینکه:
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
و رزد نشان نفرت است و من .. خسته از تکرار چنین حقیقتی
تشکر از مجید خان و علی اقا بابت عکس و آهنگ ممنوننننن 