X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 10:42 ب.ظ

......

 

باران نفرت با تمام عظمتش  بی وقفه  میبارد؛؛و بذر وحشت در خاک ریشه میکند
در زمین جز سنگ حاصلی نیست؛  بذر ی جز  سنگریزه در بطن این خاک پاشیده نشده
پا بر آسمان میگذارم ؛ فریب زمان را نمیخورم؛ دیگر میدانم چه زود دیر میشود 
و انسان را این اشرف مخلوقات عالم را ؛ با اسطوره هایش رها میکنم .
 میدانی چرا؟
تا بتواند  از خشونت؛؛ دست مایه ای برای تجاوز تدارک کند؛؛
 و به یقین میتواند ؛ مطمئنم
چراغ ها  را باید خاموش کرد ....
شاید خورشید برای روشنایی کفایت کند ؛ البته اگر این ابرهای دهشت زا کنار روند
بر پایم از عادت ؛ زنجیری نهاده اند؛ به ضخامت تاریخ ؛؛
 ومن پاره میکنم این زنجیر نفرین شده را
 دیگر اینجا کاری ندارم . میروم تا خانه ای نو بنا کنم .
 اشتباه نکن فرار نمیکنم
فقط دور میشوم از این همه نکبت ........ .....
خانه ی من طبیعتی بکر است و دیدنی .
 از این آدمک ها بیزارم .  میانشان بودن بیهوده است
فقط تصور کن...
 "پگاه با آوا ی پرندگان  بیدار میشوم. با طلوع افتاب سجده شکر بجا می آورم
می شنوم : یک سمفونی بکر و ماندنی ؛ چون آدمیزاد دخالتی در ساختار  آن ندارد
گوش هایم "زمزمه ی جویبار و نجوای رود و آواز پرندگان مهاجر" را نمی شنود.
آخرزیاد شنیده ام ؛اما تمامش  ساختگیست  
با موجوداتی انس میگیرم ....
که از عشق سخن نمی گویند چون  سرا پا عشقند
  میا ن این مخلوقات  جایی برای ...
کینه ؛نفرت ؛ ریا ؛ خیانت  نیست
در این عصر طاعون زده بهترین  جا برای زندگی  همینجاست . شک نکن
پس خواستی همراه شو و همراهیم کن ؛ میتوانی ؟؟؟  همین